تاجر آینده

سلام به تمام دوستان و عزیزان جان

 

داشتم فکر می کردم زمانی که به دنیا اومدیم چه دغدغه هایی داشتیم.شاید یه شیر یا بادگلو نهایت دغدغه ما بود اما...

هی بزرگتر شدیم، تا دغدغه هایمان بزرگتر شود.

هی بزرگتر شدیم، تا آرزوهایمان دور و درازتر شود.

هی بزرگتر شدیم، تا نا امیدی هایمان تلخ تر شود.

هی بزرگتر شدیم، تا کم کم خدایمان را گم کنیم در این بلوای خویش شیطانی.

هی بزرگتر شدیم، تا آدم ها عوض شوند.دوست ها دشمن و دشمنان پلیدتر بشن.

هی بزرگتر شدیم، تا سقوط ها عمیق تر و توبه ها دیرتر و عشق ها آبکی تر شوند.

فقط هی بزرگ شدیم.هی!

 


ادامه مطلب
نوشته شده در ۱٢ اردیبهشت ۱۳٩٠ساعت ۱۱:٤٤ ‎ب.ظ به قلم تاجر آینده جوهر ها ()

یا هادی

 

خدایم آن است که هر لحظه یادش کنی همنشین توست.

محبتش به بنده ی خوبش غیر قابل تصور است و حتی عشقش به بنده ی گنه کارش چنان است که مادری به فرزند دلبندش نداشته.

اوست که در اوج مناجات ها لبیک می گوید.

به یادش باشیم.

به یاد امام زمانش.

بنده باشیم چون مرده ای در دست غسال که هر چه غیر از عشق و محبت به ایشان سرابیست بس خطرناک...

نوشته شده در ٢۸ فروردین ۱۳٩٠ساعت ٧:٤٥ ‎ق.ظ به قلم تاجر آینده جوهر ها ()

 

این روزها بزرگ می شویم.سال می چرخد.بزرگ می شویم.کوچک بزرگی شاید...

 

نم نم.نه...کمتر از نم نم باران می گیرد.پیپ را در می آورم و در میانه ی دندان می گیرم.حتی باران هم عطر می گیرد...

نوشته شده در ٢٢ اسفند ۱۳۸٩ساعت ٩:٤۸ ‎ب.ظ به قلم تاجر آینده جوهر ها ()

 


لا فتی الا علی لا سیف الا ذوالفقار

نوشته شده در ٩ اسفند ۱۳۸٩ساعت ٢:٢۸ ‎ق.ظ به قلم تاجر آینده جوهر ها ()

سلام

سلامی به لطافت دلسوزی کودکانه به تمام عزیزانی که من رو به یاد دارند و یا فراموش کردند.

 

خیلی وقته که نبودم.خیلی وقته که حوصله نوشتن توی وبلاگ رو نداشتم اما روی کاغذ چرا.

خیلی وقته که میام و به این صفحه ارسال یادداشت نگاه می کنم اما دریغ از یک کلمه...

به هر حال امشب حالش اومد و انگشت ها قوت گرفتن که تایپ کنند.برای قدیمی و جدیدی ها.

بعد از مدت ها تلاش و رنج فکر می کنم رشته مورد علاقه ام که تجارت و اقتصاد باشه رو پیدا کردم و خوشحال و متشکر خداوند منان از این راه.

خیلی بیشتر از لیاقتم.خداوند خیلی بیشتر از لیاقتم اعطا کرد و من هیچ بیشتر ناسپاسی.خیلی بیشتر پشت کردم به اصل وصل و او خیلی بیشتر مهر ورزید.

پیپ را بر می دارم.توتون مورد علاقه ام رو توش پر می کنم.بارونی رو می پوشم و میرم بیرون.هوا سرده و باد می زنه.روی نیمکت چوبی میشینم و فکر می کنم بد نبود اگه جوراب می پوشیدم.شعله رو روی پیپ می گیرم تا خوب روشن بشه و شروع می کنم به فکر.گاهی داستان ناتمام.گاهی کار نیمه تمام.نیمه تمام...

خبر تازه اینکه چند مدت پیش برای یک جایزه ادبی کاندید شده بودم و جزو چهار نویسنده اول که خیلی انگیزه و انرژی بهم داد و فکر می کنم یک جایزه دیگه رو این ماه می برم.الله اعلم!

 چند پک دیگه می زنم و از عطر توتون عزیزم لذت می برم.نیمه تمام گاهی در خیال تمام می شود.

::::::::

روان نویس پارکر،پیپ،کاغذ سفید،ذهنی درگیر داستان،بارون،هوای ابری،چای اعلا،عینکی با فریم مشکی،غذای مورد علاقه برای شام بعضی از چیزایی هست که دوست دارم همیشه باهام باشن.باهاشون زندگی می کنم اما اگر در این بین خدا نباشه چه سود...

 

 

من خودمم.با همه نقص ها با همه بدی ها.با همه خوبی ها.این منم و لحظه ای به خودِ خودساخته ام شک نمی کنم.

دوستتون دارم.حتی شما!

 


قلم نوشت

.دوستانی که جواب نظراتشون رو ندادم ببخشند اما بودنین که همه رو خوندم.

.دست پرشین بلاگ برای سیو کردن اتوماتیک متن درد نکنه.

 

نوشته شده در ۱۸ بهمن ۱۳۸٩ساعت ۱٠:۳٠ ‎ق.ظ به قلم تاجر آینده جوهر ها ()

 

محرم آمد ...


نوشته شده در ۱۸ آذر ۱۳۸٩ساعت ۱:٥٤ ‎ب.ظ به قلم تاجر آینده جوهر ها ()


Design By : Pichak