تاجر آینده

سلام مخصوص به تمام خوانندگان مخصوص وبلاگ

          رسما بعد از چندی می آپیم

       اول می خوام با یکم درد دل و مناجات شروع کنم

خدایا من بنده خوبی برای تو نبودم و می دونم که میدونی چه قدر تو رو دوست دارم...چقدر بندهای برگزیدتو و امام عصرمونو دوست دارم

من عاشقتم ولی ازت دور شدم .... می دونم به هر مسافتی باشه برم بازم باید پیش تو بیام و دوری از تو برام غیر ممکن و سخته

تو به من لطف کردی...نذاشتی تنها بمونم...وقتی پشتم رو بهت کردم و از یادت غافل شدم به من تذکر ندادی حتی کارامم خوب پیش رفت عوضش تو به من لطف کردی..محبت کردی و من از پر رویی خودم خجالت می کشم و از رحمت تو حیرت

می گم اگه من دوستی داشته باشم مثل "بندگی" خودم میتونم تحملش کنم؟نه نه نه اما تو منو چه قشنگ تحمل می کنی ... محبت میکنی

خب از کجا شروع کنم

در واقع سر و تهی نداره که من شروع کنم هر چی که الان به ذهنم بیاد می نویسم.امروز سر کلاس آیلتس یکی از ورژن های دراکولا رو گذاشته بودند shocked1  که ما به سوالات لیسینیگ پاسخ بدیم.خدایی یکی از بهترین نسخه هاش بودکه کارگردانش هم معروف بود ،در واقع برای اولین بار بود اونم شانسکی ما این فیلم رو دیدیم اما بسیار قشنگ بودندی.

من کلا فیلم نمیبینم حالا چی بشه گذری ببینم و سینما رو بیشتر ترجیح میدم.@@7

خبر مهم اینکه شاید من برنامه ی تحصیلی رو تغییر دادم که باعث میشه انشالله زودتر وارد یونی بشیم.فعلا منتظر ایمیل دانشگاهم بعدش با خانواده هماهنگ میکنم و انشالله اگه موافقت شد تقاضا میدم برای دوره Foundation پزشکی که در صورت موفقیت در امتحانات این کرس به صورت اتوماتیک انشالله دانشجوی پزشکی St andrews University میشویم

برای شروع دوره Foundation هم اول تقاضا میدین بعد صلاحیت آکادمی شما بررسی میشه برترین ها ارنج میشن و فراخونده می شن برای مصاحبه. دوباره برترین افراد می تونن این دوره رو شروع کنن و در مرحله نهایی ظرفیت 40 نفر است که پذیرش بشن و این دلیل این نیست که باید پر بشه اونا بهترین ها رو میگیرن.دانشگاه سنت اندروز-اختصارا اندروز- چهارمین دانشگاه برتر بریتانیا بعد از آکسفورد کمبریج و امپیریال کالج لندن...البته رنکینگ ها فرق می کنه بعضی رنکینگ ها کمبریج رو اول کردن سنت اندروز رو پنجم...حالا اگه جواب دانشگاه رو گرفتم و خواستم Apply بکنم حتما اطلاعات بیشتری رو در اختیار قرار میدم.

خاطره ای که می خوام براتون بگم بر میگرده به خیلی سال پیش،زمانی که من دبستانی بودم...

اون موقع ها منو خواهرم با هم تولد می گرفتیم تصاویر زیباسازی وبلاگ ، عروسک یاهو ، متحرک             www.bahar-20.com     ،یادش بخیر،که هر کدوممون دوستامون رو دعوت میکردیم و بعضی اقوام نزدیکم هم بودن خلاصه پارتی مختلط می شد.یادمه که من رو این کادوهایی که می آوردن خیلی حساس بودم و می گفتم کادوهامو با خواهرم جدا کنین که خدای نکرده سوء تفاهم در زمان مبادلات کادوها پیش نیادنیشخند.

خلاصه اونشب هم خوش گذشت همه دوستامون رفتن و چندنفر از اقوام نزدیک و مادربزرگم موندن  

منم از بین کادوها ماشینی که آورده بودن رو باز کردم و شروع کردم به بازی کردن   کاملا تو جو اینا بودم و داشتم آب بندیشون می کردم که متوجه شدم که خواهرم داره جیغ میزنه آتیش   ...بله اون سال تازه شمع هایی اومده بودن که خاموش نمی شدن بعد خواهرم حواسش نبوده فکر کنم یه جورایی اون قسمت آتیش میگیره

تغییرات و تحولات تو کشور ما و دنیا خیلی سریع اتفاق می افته و افتاده نمونش همین شمع ها....  

جواب تمامی نظرات داده می شود

.فوتو بلاگ من به روز نشد ایندفعه انشالله به زودی آپلود می کنم. 

.برای کمی آشنایی با من اینجا را بخوانید

.اگر وبلاگ رو خوندید یا عکس ها را دیدید من رو از نظرتون مطلع کنید

 

نوشته شده در ٢٤ مهر ۱۳۸۸ساعت ٦:٠٠ ‎ق.ظ به قلم تاجر آینده جوهر ها ()

   سلام به همه ی دوستان گل

   الان من کاملا تو جو دف و تار اینام یکی منو بگیره   اگه شماها این ساسی مانکن و امثالهم گوش میدین از من به شما نصیحت هم به گوشتون آسیب می زنه که انقدر کلمات ناهنجار و گاهی اوقات زشت نگته مهم اینکه از دهن کسایی در میاد که افکار درست حسابی ندارن ،کلا ما هیچ کدوم از این رپ و پاپ خونا رو آدم هم به حساب نمی آوریم و یه چند سالی هست گوش نمی دهیم الانم که تنهام اصلا گوش ندادم @@7.حالا ایران بودیم خواهر جان تو ماشین گیر می داد می ذاشتن منم که مجبوری یکم خزعبلات می شنیدیم...اما از حق نگذریم واسه تولد و اینا خوبه چون ماشالله ریتمی داره که قر و کذالهم خود به خود که در درون پتانسیلی شده بود به انرژی جنبشی تبدیل میشه.فاکتور اصلی انرژی جنبشی هم که سرعت بود و سرعت هم مطعابا با تحرکات زیاد بالا میره  و این چرخه ادامه داره...

میام اینجا از غم و قصه بنویسم نمیشه،نه اینکه وبلاگم به قول همگان شبیه دفتر نقاشی هست منم دوست ندارم سیاهش کنم با خط خطی های دل و ذهنم، اما چند مدتیه که این غزل ورد زبونمه ... خدایی شاهکار نیست ؟هر مصرعش منو دیوونه می کنه

یوسف گم گشته باز آید به کنعان غم مخور__ کلبه‏ء احزان شود روزی گلستان غم مخور
ای دل غمدیده حالت به شود دل بد مکن ____ وین سر شوریده باز آید به سامان غم مخور
گر بهار عمر باشد باز بر تخت چمن __ چتر گل در سرکشی ای مرغ خوشخوان غم مخور
دور گردون گر دو روزی بر مراد ما نرفت ____ دائما یکسان نباشد حال دوران غم مخور
هان مشو نومید چون واقف نئی از سر غیب ___ باشد اندر پرده بازیهای پنهان غم مخور
در بیابان گر به شوق کعبه خواهی زد قدم _ _ سر زنشها گر کند خار مغیلان غم‏ مخور
ای دل ار سیل فنابنیاد هستی بر کند ___ چون ترا نوح است کشتی‏بان ز طوفان غم مخور
حال ما در فرقت جانان و ابرام رقیب __   ___ جمله میداند خدای حال گردان غم مخور
گر چه منزل بس خطرناک است و مقصد بس بعید هیچ راهی نیست کانرا نیست پایان غم مخور
حافظا در کنج فقر و خلوت شبهای تار _  تابود وردت دعا و درس قرآن غم مخور

حالا انشالله شعرای خودم رو میزارم ... پزشک آینده متخلص به زاهدman1 آخرین بیت از یکی از غزل هام اینه

زاهد بی خانه و آواره را جانی نماند/تا بگیرد دامن پر مهر و بی پایان دوست <<<به به >>>

خاطره ای که می خوام بتایپم براتون در مورد اتفاقی است که برای من حدود 4 سال پیش افتاد ...خاطره ای نه چندان خوب البته بعد از گذشت زمان اونقدرم تلخ نیست

خب می خوام ببرمتون به 4 سال پیش، بعد از امتحانات ترم دوم و تابستونی گرم

من و پسر داییم و پسرداییِ پسر داییم ! تصمیم گرفتیم بریم تو شهرک دوچرخه سواری کنیم.دو تا دوچرخه داشتیم بعد چون ن(پسردایی پسرداییم)مهمون بود بهش گفتم من دوچرخه خواهرم رو می گیرم تو دوچرخه منو بگیر...خلاصه دقیقا یادم نمیاد چه روزی بود، میریم بیرون چند تا کوچه و میریم بالا پایین...من میام به دوچرخه ن نزدیک می شم...می خوام مثلا تعادلش رو بهم بزنم-هدفم رو یادم نمیاد دقیقا-...چرخ جلو دو چرخمو نزدیک می کنم به چرخ عقب اون و دوبار می زنم اما یدفعه این دوچرخه کوب می کنه منم مثل اینکه با سر می خورم به آسفالت!

دیگه یادم نمیاد دقیقا چی شد اون چیزی رو می گم که پسرداییم گفتن.گفتش که افتاده بودی رو زمین ما هر چی صدات می کردیم بعد یهو تشنج گرفتی و خلاصه که اگه اون همسایمون نبود معلوم نبود اونا تا کی می خواستن بالا سره من وایسن...همسایمون اومد منو بردن خونشون با شیلنگو اینا صورتمو خیس کردن فقط یه لحظه یادم میاد که گفتم بزارین برم خونه من حالم خوبه!!!

سرتونو درد نیارم برای یه دستگاه ناقابل منو با آمبولانس بردن به دو تا بیمارستان که اونا نداشتن بعدسریع بردنم رشت من اینا رو یادم نمیاد!

همیشه از جلو بیمارستان رد می شدم آمبولانس بود می دیدم اما باور نمی کردم یه روز خودم اونجا باشم ... خلاصه     

از اونجایی یادمه که تو آمبولانس بودم یه آقا کنارم بود بیچاره می گفت نخوابیا منم می گفتم نه بابا من خسته ام کما نمی رم که !خلاصه از اونجایی که ما عجیبیم چند بار خوابیدیم و بیدار شدیم 

دردسرتو دادما ااحالا چه بر ما گذشت بیمارستان از بالا آوردنای بد و ... بگذریم اما یه صحنه نوستالژیک یادم نمی ره 

فرض کنین من بی حال هر چند بار بالا می آوردم زن داییم اومد کنارم من بهش گفتم یهو به ن چیزی نگی ناراحت بشه بابا تقصیره خودم بود... که او ناراحت شد و از اتاق بیرون رفت و من به خوبی و خوشی بعده یه هفته ای اومدم بیرون...

خاطره بدی بود کلا اما خوب تموم شد

نتیجه گیری اخلاقی:آدم های جوگیر اصلا بهتره سه چرخه هم سوار نشن!  

خدایا لیاقت جبران قطره ای از زحمات والدینمون رو به ما عنایت بفرما

انشالله

جواب تمامی نظرات داده می شود

.فوتو بلاگ من به روز شد(تمامی عکس ها توسط خودم گرفته شده)

.برای کمی آشنایی با من اینجا را بخوانید

.اگر وبلاگ رو خوندید یا عکس ها را دیدید من رو از نظرتون مطلع کنید

نوشته شده در ۱۸ مهر ۱۳۸۸ساعت ۳:٤٥ ‎ق.ظ به قلم تاجر آینده جوهر ها ()

 سلام و هزاران سلام به دوستان عزیزتر از جان

ان شالله که هر از این کره خاکی هستین شاد و موفق باشین

*   *   *   *   *

چند روزیه که به دلیل دغدغه های ذهنی خیلی ناراحت و دپرسم  اما امیدوارم همه چیز به خوبی و خوشی تموم بشه....

نمی دونم که چه چیزاهایی در انتظار من هست تو اون دوردورا اما از خدا می خوام حتما پزشکی باشه وگرنه...

بگذریم...

تو این مدتی که در وبلاگ حضور نرساندیم به دلیل مشغله های همه جوریه خودم بود اما همیشه به وبلاگ سر می زدم ماشالله بازدیدا خوبه به لطف دوستان و عزیزان گرامی

الان که دارم میتایپم هوا کمی سرده   یعنی دیگه داره به سردی میره و سمت راست رایانه ی سیار من!!! کتاب محترم و کلفت زیست قرار دارند Albert Einsteinکه باید تمامشان کنم و تمام تکالیف مربوطه،ملزومه،مشروطه،مخطوطه و... را به اتمام برسانم.

چند دقیقه ای که نبودم رفته بودم پایین ببینم چیزی هست بخوریم ما که نه نهار خوردیم و نه صبحانه  الانم داریم تُست با شکلات صبحانه می خوریم...خدا چه قدر من قانع و زحمتکشمنیشخند

برای تمام آرزومندان پزشکینیشخند(چه پشت کنکوری و چه مقاطع بالاتر) آرزومند موفقیت و شادکامی هستم...برای ما هم دعا کنین 

یا حق 

.جواب تمامی نظرات داده می شود

.فوتو بلاگ من به روز شد(تمامی عکس ها توسط خودم گرفته شده)

.برای کمی آشنایی با من اینجا را بخوانید

.اگر وبلاگ رو خوندید یا عکس ها را دیدید من رو از نظرتون مطلع کنید

نوشته شده در ۱٢ مهر ۱۳۸۸ساعت ٥:٠٩ ‎ب.ظ به قلم تاجر آینده جوهر ها ()

   سلام    سلام    سلام   سلام   

اگه گفتین این سلام ها با هم چه فرقی دارن؟این ها در واقع 4نوع فونت متفاوت هستندنیشخند منم که عاشق تنوع ،گفتم دیگه از همین اول تنوع رو نشون بدم (چه قدر من از رنگ های شاد استفاده می کنم خره صورتینیشخندجل الخالق)

این چند روز اتفاق خاصی به غیر از انجام دادن تکالیف هنگفت بر من روی ندادو  امشب حضور به خودم رساندم تا آپ کنم.. این متنی که تایپ می کنم امروز بر من روی داد:

دو ساعت و نیم اول کاملا شیمی داشتیم که دکتر کمی درس داد بعد شروع کردیم به آزمایشات فراوان...بسی لذت بردیم .یه چیز جالب اینکه قبل از اینکه معلم بیاد من داشتم به نمراتی که باید می آوردم فکر می کردم و این مسیری که باید تا پزشکی طی کنم و نگران بودم،خلاصه در عمق فکرهای آینده و پزشکی غوطه ور بودیم که بغل دستیم گفت : تو نگرانی؟متحیرمنم گفتم نه بابا><><خلاصه حالات عجیب ما دارد بر اجنبیان هم منکشف می شود273  

کلاس بعدی ریاضیات><بسی آسان اما تکالیف زیاد

کلاس آخر هم زیست

استاد در شروع چندکی! سوال از ما بکردندی و ما هم جواب گفتیم سپس همی بر ما درس می گفتندی خلاصه ترجیح ایشان این بود که برویم سر آزمایشات غلظت

مواد لازم سیب زمینی یک عدد><چاقو><خط کش><پیپت><لوله های آزمایش و...

مرحله اول :استاد:سیب زمینی ور به طور زیست-محیطی نیشخندبه 6 قسمت کاملا مساوی تقسیم می کنی...ما هم تجربیات آشپزیمان را پیاده کردیم و استاد از همان برش اول فهمیدند که ما تا به حال سیب زمینی هم درست نکردیم...

خلاصه جای شما خالی استاد رو صدا زدم گفتم آقا بدو بیا روغن و ماهیتابه رو بیار من میرم از پایین تخم مرغ می خرم کلا دور هم خوش باشیم اما این نظریه در همان دقایق اول با شکست رو به رو شد! 

>>پس جبرا سراغ نظریه معلم رفته و آزمایش را به پایان رساندیم و حالی اساسی بکردیم     

آپ بعدی به زودی در راه است

>>فوتو بلاگ من به روز شد(تمامی عکس ها توسط خودم گرفته شده).

>>برای آشنایی مقدماتی با من پست اول را بخوانید.

>>هر وبلاگی دارین برای ارتباط قوی تر نظر بدین و تبادل لینک کنیم.

نوشته شده در ٧ مهر ۱۳۸۸ساعت ۱٢:٠٦ ‎ق.ظ به قلم تاجر آینده جوهر ها ()

باز هم سلام به تک تک شما دوستان    

       الان که دارم من می تایپم از تمرینات زیاد شیمی فارق شدم و ساعت 2:20 صبحه @@8...درسا و تکالیف واقعا زیاد شده باید خیلی وقت بزاریم و حتما باید تکالیف رو همون موقع می دن تحویل بدیم وگرنه ریپورت میشه به خانواده pirو این پروسه همینطور جلو میرهre5

همونطور که توی"درباره" گفتم،کلا آدم درون گرا و درو ریز هستم و اگه سختی ، ناراحت و شکستن باشه همیشه تو خودم اتفاق می افته  بگذریم....

باید برای بهترین ها تلاش کرد اما اون چیزی که ما رو ،در واقع سرعت ما رو چندین برابر می کنه توکل و کمک خواستن از خدا و ائمه هست

خاطره ای رو می خوام بگم از اون زمان های خیلی خیلی دوره نمیدونم سوم دبستان بودم فکر کنم اما هیچ موقع یادم نمیره>>>>>>

یک روز برای نهار بود خانوادگی میریم خونه ی پدر پدریمman1.اونا خیلی حیاط بزرگی دارن با یه زمین کیوی و پرتغال کنارش اون سال که ما رفته بودیم اردک هم داشتن

این اردک ها دو تا بچه آورده بودن که مادربزرگم دو تا شونو داد به من  خواهرم که مثلا اونجا هستیم باهاشون بازی کنیم connie_36.gif....خیلی خیلی ناز بودن....کمی که گذشت من این اردک رو ناز می کردم اونم خوشش میومد بعد گذاشتم که یکم راه بره ،ولش کردم همینور که راه می رفت شروع کرد به لنگیدن......

خلاصه پدرم می دونست رفتنی شده و در آخرین دقایق این بچه اردک تازه به دنیا اومده ما در دستان پدرم جان به جان آفرین تسلیم کرد.

خیلی دلم شکست ....یکم کسی ندید گریه کردمگریه از قضا اون رو هم تولد دختر خالم بود دیگه اصلا حالی نمونده بود واسم ....تا خونه گریه کردم اومدیم خونه هم چشام قرمز شده بود دیگه خیلی گذشت تا توی تولد رو به راه اومدم

خلاصه این داستان هیچ موقع از ذهنم نمی ره

 

 

خبر مهم اینکه من 4 روز قبل از محرم میام ایران حدودا برای 3 4 هفته که زمان طولانی هست می مونم چون اینجا کریسمس 2010 هست ما هم تعطیل دیگه علی علی...

تقریبا بعد از  10 11 ماه

خبر مهمتر اینه که دقیقا بعد از برگشتنم میرم بیمارستان برای تجربه کاری(work experience) باید جذاب باشه که توی بیمارستان John Radcliff oxford که بیمارستان بی نهایت خوبی هست.تو اون مدت ما رو با بیمارستان و اکثر کارها آشنا می کنند چون همون طور که در پست قبلی گفتم تجربه کاری برای اکثر دانشگاه های برتر بریتانیا لازم هستند

برای اینکه عکسها جای زیادی نگیرند همه رو در یک وبلاگ دیگه گذاشتم، البته نه همه رو ... به ترتیب تک تک می زارم در ضمن تمام عکس ها رو خودم گرفتم

برای دیدن عکس ها مراجعه کنید به

www.2-2-2.blogfa.com

*******************

.پس عکس هایی که از قبل گرفتم یا میگیرم در وبلاگ بالا گذاشته میشه

.برای اینکه شرح کوچکی از حال من داشته باشید اولین پست رو بخونید برای اولین بار

.اگه نظر گذاشتین حتما در اسرع وقت جواب میدم

.همتون رو دوست دارم و به من امید و انرژی میدین واقعا 


ادامه مطلب
نوشته شده در ۳ مهر ۱۳۸۸ساعت ٥:٤۳ ‎ق.ظ به قلم تاجر آینده جوهر ها ()

خوشمزهسلام به دوستان عزیز <><><><خوبین ایشالله؟فرشته

اول مهر   

چه قدر این کلمه برای هممون کم و بیش یادآور واژه ها و صحنه های بیاد موندنیه  

امروز که داشتم با یکی از دوستان میچتیدم پرسیدم امروز چندمه ماهه گفت اول ماه اااااه  ،منو بگو تازه امروز با پدرم داشتم صحبت می کردم که به من گفت که خواهرتو بردم مدرسه هاا، منو بگو اصلا حواس ندارم که...

خوب اول یکم در مورد اول مهر صحبت کنم....اول مهر منو یاد بچه ای گریون می ندازه که می خواسم برم کلاس اول یا دوم داشت همینجوری زار می زد منم که مادرم باهام بود و یه دست گل هم به من داده بودن که به معلم بدم(از همون سال اول من با معلما کلا حال می کردیمالبته فکر نکنین برای فواید شخصی بودها نه)بعد گفتم بابا این سوسول بازی ها چیه گریه گریه،میری تو کلاس میشنی بعد که درس تموم شد شلوارتو می پوشی میری -این شکلکه الان خودم بودم- والا حالا انگار میخوان چی بخونن فوقش 2 3 تا حرف الفبا

دوستان در جریان باشند که بنده از همان سال های اولیه مدرسه با بینشی عمیق به موضوعات نگاه میکردم که زبان معلمین از بیان آن ناتوان استAlbert Einsteinنیشخند

امروز شیمی،ایلتس(high level IELTS) و فیزیک داشتیم درس ها دارن کم کم سخت می شن. امروز استاد فیزیکمون کمی در مورد زمان امتحانات پایانی، نحوه ارزیابی و نمرات سخن راندند.ما امتحانات نهایی امسالمون 10 11 ماه دیگه شروع میشه و این امتحان شامل سه بخش در سه زمان جدا هست

این دو بخش تشریحی می باشد و از مجموع 300 نمره امسال شامل 240 نمره و طاقت فرسا هست که این امتحانات در دو بخش 90 نمره ای و 150 نمره ای برگزار میشه و 60 نمره باقی مانده در سه بخش آزمایشگاه نمره بندی میشه که ما با این نمرات و کارهای زیاد دیگه اقدام میکنیم برای دانشگاه و برای پزشکی می تونیم برای 4 دانشگاه اقدام که به اضافه این می تونین یک دانشگاه دیگه هم انتخاب کنین مثلا انتخاب های من اینطوره انشالله:

 FIRST CHOICE : OXFORD UNIVERSITY>MEDICINE

SECOND CHOICE : KING'S COLLEGE LONDON>MEDICINE

THIRD CHOICE : KEELE UNIVERSITY>MEDICINE

AND THE FINAL CHOICE : LEEDS UNIVERSITY>MEDICINE

حالا مثلا می تونیم یک رشته به غیر از پزشکی مثلا دندان پزشکی رو انتخاب کنیم البته اینطوری نیست تقاضا برای دانشگاه باید فرم اینترنتی پر کرد

دوم:یک نامه و شرح حالی از کالج برای دانشگاه در توصیف شما

سوم:نمرات عالی A-LEVEL که مهمترین بخشه و باید AAA/B رو کسب کرده باشین-hard working-

چهارم:آزمون UKCAT که مخصوصه کسانی هست که می خواهند رشته پزشکی بخونن که باز همه با این آزمون که بیوشیمی هست ارنج می شن و این آزمون تاثیر بسزایی در پذیرش شما داره(آزمونه نفس گیر و پیچیده ای هست)

پنجم:تجربه کاری در بیمارستان و کلینیک مهمه برای دانشگاه های فوق العاده-البته نه در ،بار-

ششم:هر چی که نشون بده شما بالانس درس و زندگی رو به نحو احسن رعایت کردین

هفتم:نمره کلی 7.50 در آزمون آیلتس که در همین حوزه آکسفورد ما می تونیم بدیم

هفتم:درخواستتون رو به دانشگاه مربوطه می فرستین و منتظر می مونین

هشتم:تو این مرحله با استرس صبر می کنینهیپنوتیزم

نهم:عینا مثل مرحله قبل اما بیشتراسترس

دهم:ان شالله که جواب اومده و شما رو قبول کردن

یازدهم: کجا؟؟خوشحال نباشین چون تازه باید برین برای مصاحبه و نصف و بیشتری اونجا الک می شن

حالا مصاحبه چه جوریه بماند......... 

اونجا هم قبولتون کردن ؟الان شما دانشجوی پزشکی یکی از دانشگاه های انگلستان هستین خوش به حالتونناراحت

.دیگه خیلی علمی و دانشگاهی شد قابل توجه دوستان عزیز: شرح مختصری از حال من رو در پست اول می تونین بخونین و لطفا از تعریفات مغرقانه خودداری کنید(برای خودشیرینی نگفتم ها،واقعا خوشم زیاد نمیادچشمک)

.نظراتی هم که می زارین حتما جوابشونو تک تک می دم چه 1 دونه چه صدتا

.چند تا عکس از کلاسامون دارم حتما در پست بعدی میزارم 

آها من عکس از خودم هم در اون روپوش معروف-که یک هم غیر عادی بود ظاهرا-گرفتم. از بین اینا کدوم ها رو حدس می زنین در مورد عکس من؟

چاغ-متوسط-لاغر

عینکی-غیر عینکی 

موهام الان بلنده یا کوتاههman1

و اگر خواستین حدس بزنین چی تو دستمه تو عکس؟

(بزرگان و صاحب نظران منو ببخشن با این سوالات عجیب و عینا احساساته عجیبترم-رجوع شود به قضیه روپوش سفید پست اول)

کلا شما رو دوست دارم با نظراتتون من رو خوشحال و ثابت قدم تر می کنین واقعا

تنها چیزی که تو این اتاق -که تازه یک لامپشم امروز سوخت-من رو زنده نگه میداره امید به آینده است

پست بعدی 2روز دیگه

I Love You       

 

 

نوشته شده در ٢ مهر ۱۳۸۸ساعت ۱٢:۱٩ ‎ق.ظ به قلم تاجر آینده جوهر ها ()


Design By : Pichak