تاجر آینده

سلام و هزاران درود   

      ایندفعه دیگه بدون هیچ مقدمه یا متن عرفانی شروع می کنم

اول اینکه باید بگم که من پزشک آینده عاشق پزشکی هستم و انشالله همین پزشک آینده خواهم ماند و به امید و کمک خدا وارد این رشته نیز خواهم شد اگر لایق باشم.

دومم اینکه قول می دم دیگه زیاد طول نکشه و سریعتر بنویسم و از همه عذر خواهی می کنم و امیدوارم حقیر رو از دعای خوبتون محروم نکنین که ما هم زودتر به جرگه دانشجویان بپیوندیم...

متن اصلی امروز رو از چند نوشته و سخن مورد علاقه ام انتخاب کردم امیدوارم خوشتون بیاد:

چشم یک روز گفت:من ورای این دره ها و کوهی که با مه ابی پوشیده شده است را میبینم.ایا زیبا نیست؟

گوش این حرف ها را شنید پس از شنیدن ان باقصد و نیت گفت:اما کوه کجاست؟من ان را نمیشنوم.سپس دست لب به سخن گشود و گفت:بیهوده تلاش میکنم تا انرا احساس یا لمس بکنم و نمیتوانم کوهی بیابم

بینی گفت:کوهی وجود ندارد نمیتوانم ان را ببویم

بعد چشم رویش را به طرف دیگر برگرداند و انها همگی باهم درباره هذیان عجیب چشم باهم صحبت کردندو گفتند:باید برای چشم اتفاقی افتاده باشد(جبران خلیل جبران)

****

ناپلئون هیل:
اشخاص عادی با تجربه اولین شکست دست از تلاش برمی ‏دارند
به همین دلیل است که در زندگی با انبوه اشخاص عادی و تنها با یک «ادیسون» رو به رو هستیم.

مارک فیشر:
همواره بخاطر بیاور که در اوجی معین دیگر ابری نیست.
اگر زندگیت ابری است، به این دلیل است که روحت آنقدر که باید بالا نرفته است

جواب تمامی نظرات داده می شود

از فوتو بلاگ پزشک آینده دیدن کنید

نوشته شده در ٢۸ آبان ۱۳۸۸ساعت ۱٠:٠٩ ‎ب.ظ به قلم تاجر آینده جوهر ها ()

ادامه حرفهایم با خدا ار پست اول....

     ((لحظاتی گذشت و به او گفتم خالق من تو چقدر مهربانی...از لحن صادقانه و کودکانه ام تبسمی زیبا کرد و گفت:بنده ام من تو را آنچنان دوست میدارم که تو خود نمی فهمی...از درکش عاجزیی.به او گفتم:تو به من گفتی که جوارح و هر چه منم را به من دادی و آنگاه از بهشت پدرم را به زمین راندی مگر تو حکیم و قادر نبودی که گذاشتی او بر درخت ممنوعه دست ببرد؟نگاهش طوری بود که گویی جسارتم را دوست دارد...جوابم داد که فرق آدم و حیوانات چه بود؟من به تو و نسل تو برتری دادم که خود با اراده خود و با حکمت انسانی خود تصمیم بگیرد و بهشت نیز را به آدم نشان دادم که از وعده گاه من خبر یابد و دریابد که اوست تعیین می کند آیا مشقات زمینم را تحمل کند و یا نعم بهشتی را استفاده کند...اوست که می تواند انتخاب کند و دیگر اینکه من بندگانم را هیچ گاه در زمین تنها نگذاشتم و نخواهم گذارد که شماها شکایت بیاورید که خداوندگارا تو چگونه دم از عشق به ما میزینی ولی حتی راهنمایی برایمان تعیین مکردی؟آنگاه من شما را بر زمین فرستادم آدم را اولین پیغام آور کلام خود قرار دادم که بگوید بر شما،در حد ذهن قوم شما که من کیستم و تو میدانی که آنگاه عقل بشر را ظرفیت تکامل یافتم بر پیامبری از میان شما و نه از جنیان یا فرشتگان کلامم را ابلاغ کردم که نشان گر راهتان باشد و هرچند حکیم تر باشید از کتابم،قرآنم، بیشتر می فهمید.من آن را طوری بگفتم که همگان دریابند ولیکن به مقتضای درکشان و تو ای بنده ی من زمین جاییست که مخلوقاتم را آزمایش می کنم و به اقتضای تلاشی که کرده اند پاداش می دهم و هر چه روح خود را به من تزدیکتر کنند آن ها را در زندگی ابدیشان برتری میدهم اگر چه من خود پیش تر از شما نفوستان را راهنمایی می کنم و چون آدم،این خود هستید که زمینم را پله ای به سوی من قرار دهید و یا چاهی از ظلمات و شهوانیات خاک وجودیتان که شما را در خود ببلعد...آنگاه نگاهی کرد بر کل مخلوقاتش و من هر آینه می دیدم که او چه آفرید...نفوسی که از ابتدا پاک و شفاف بودند اما گذر زمان جز سنگی از آن باقی نذاشته بود.همانطور که نگاه می کردم نجوایی از او شنیدم که می گفت:بندگانم! شما چه میدانید که من بر همه شما لطف بی کران دارم و همه تان را لایق بهشت رضوان خویش میبینم... تا سر را برگرداندم خود را دیدم در شبی که پیرهن چاک کرده بودم و نعره زنان بر قله ی کوهی سیل اشک از من روانه می گشت و سیل باران بر سر و رویم می کوفت

نمی دانم چرا از فردایش دیگر مرا دیوانه می خواندند؟

*از مجموعه ای که شاید روزی چاپ بشود.*

مصاحبه من با استاد سید زاده را در وبلاگشان از اینجا بخوانید

استاد سید احسان سید زاده مدرس بازنشسته درس تاریخ مراکز تربیت معلم ودانشگاه آزاداسلامی بجنورد و سردبیرسابق ویژه نامه خراسان شمالی می باشند.از وبلاگشون حتما دیدن کنید اطلاعات خوبی رو در اختیارتون میدهند.

سلام به همه دوستان گل و بلبل

   برای اینکه تمام خوانندگان احساس خوبی داشته باشند در هنگام خوندن مطلب عده ای از شکلکهای بیشتر خوششون میاد و عده ای کمتر حالا من سعی کردم که در حد متوسط باشه که همه لذت ببرن اگه زیاد یا کم بود حتما بگین

جریان تغییرات احتمالی از پزشک آینده به مهندس آینده هنوز در حد یک تئوری سوخته است و بنده رسما علاقه خویش از دوران اول دبیرستان به این رشته رو اعلام میدارم و اگر تغییراتی پیش بیاد شما خوانندگان وبلاگ جزو اولین کسانی هستین که در جریان قرار می گیرین 

با ایمانی راسخ به همه اعلام میدارم که:این وبلاگ تا زمانی که تبدیل به سایت نشود و من یک استاد دانشگاه نشوم از فعالیت خود دست نمی شوید..البته اگر مهلت زندگی داشته باشم...

.جوابی تک تک نظرات داده میشود پس اگر سوالی کردین در ذیل سوال مربوطه جواب رو دریافت می کنین.

عکس های پزشک آینده به روز نشد اما می تونین از عکس های قبلیش دیدن کنید..مکان>>اولین پیوند وبلاگ من

در پناه حق

نوشته شده در ۱۸ آبان ۱۳۸۸ساعت ٢:٢٦ ‎ق.ظ به قلم تاجر آینده جوهر ها ()

سلام به همه ی دوستان و خوانندگان وبلاگ خودشون

امیدوارم هر کجا از این زمین کوچک هستید موفق و سلامت باشین

می نویسم:

              آه...گاهی درک کردن چه سخت می شود.چقدر سخت می شود که درک کنی زودتر از آنکه باید درک می کردی!چه سخت است که حرفهایت"بیش"از خودت باشند و  مجبور به تحمل سلول های سکوتی بشوی که فقط میله هایش تاب سخن با دستان تو را دارند و در این سلول خاموش ندایی بر میخیزد که متصل شو که همانا اتصال تو به من سرآغاز خلافت تو در زمین است.دریافتم که خدا به ملاقات آمده.با او به گفتگو مینشینم و میگویم ای محبوب من هیچگاه خلافت تو را به عشقت نخواهم فروخت که همانا عاشقان درگه تو به خلافت خودت رسیدند.از او پرسیدم:محبوب من تو مرا درک و فهمی والا ارزانی داشتی که فقط موجبات ناراحتیم را ثمره داد و تا اکنون نیز در زندان به سر میبردم آیا این عدالت است؟پاسخم داد که مگر عاشقان را کار با مردم است که از سخنانشان رنجور میشوی؟مگر عاشقان را تمجید و انکار و یا غیبت و صداقت آنان تاثیر دارد؟مگر عاشق نه این است که سحرگاهان را به دیدار من از خواب شیرینش می زند و یاد مرا در دل دارد و از جز خیر او چیزی بر مردم روزگارش نرسد؟مگر عاشق نه این است که خود و دیگران را مقیاس نکند بله قیاس را به او که خود مقیاس عرش و کرسی است واگذار کند؟مگر عاشق من نه این است که افکار هرزه و بیهوده بر اندیشه اش خطور نمی کند و هماره دل از زنگار میزداید؟تا سخن به اینجا رسید اشکهایم سرازیر گشت;ازروی محبت دست بر گونه هایم کشید و گفت:اینان که به تو گفتم باز اندیشه میکنی که خودشان ره به این پر خطری را پیموده اند؟دست و پایشان دادم تا بیایند.عقلشان دادم که از قدرت و آیاتم درس گیرند و با قلبشان مرا یاد کنند و گاهی چون کودکی بازیگوش که شیطنت بازی،او را از راهش منحرف می کرد دستشان گرفتم.کولشان کردم.حال فهمیدی که سرّ اینان فقط در عشق حقیقی و خالص شان است؟آنگاه خودم راه را نشان دادم و کمکشان کردم و می کنم.

ادامه دارد...

در قسمت دوم می خوانید که من گلایه می کنم :بهتر بود ما را همانطور در بهشت نگه می داشتی هر چند که آدم اشتباه کرده بود.کل بدن را نمی دادی دنیا چرا؟

خب اگر فکر می کنین باید الان من دوباره سلام بگم..........درست فکر کردین..سلام 

در این مدت با فشارهای زیادی دست و پنجول نرم کردم،خیلی بیشتر از سن من...اما هر کسی بهترین رو می خواد باید بهترین نوع فشار ها هم تحمل کنه اگرچه این مشکلات من پیچیدست و در حوصله شما و این سطور نمی گنجد!

الان نغمه ی نم نم بارون رو می شنوم و هزارتا فکر توی این مغزم می چرخه.

چون اینجا کسی کسی رو نمیشناسه البته من رو نمیشناسن خیلی خوبه...راستش یک هفته ای هست که بر اساس یک جریانی من روحیم داغون بود و احساسای تلخ از من فوران می کرد...خیلی بد بود و هست ولی من نه آدمی هستم که کوتاه بیام یا کمرم بشکنه!!!

شاید بعد از 2 3 ماه این وبلاگ شد مهندس آینده!!! و اگر نشد به امید خدا همون پزشک می مونه.

برای همه ی شما از خداوند توفیق روز افزون و سلامت جسم و روح مسئلت دارم.

PS:آیا از این به بعد از سمایل استفاده نکنم بهتره؟یا کمتر استفاده کنم؟

آهنگ وبلاگ چطوره؟

آخر نوشت:من در کار نیستم که اینقدر منم منم کردم...خدایا تمام لحظاتمان را مملو از خودت کن..خودت برایمان کافی باش همین.

 

نوشته شده در ۱٤ آبان ۱۳۸۸ساعت ۱:۱٤ ‎ق.ظ به قلم تاجر آینده جوهر ها ()

سلام 

بشنو ای دوست از پزشک آیندهنیشخند:

(در من فریادی عظیم نهفته که چندی با اشک هایم آرامش می کنم و می دانم که انسانیت را در کوچه های شهر نتوان جست جو کرد،انسان و انسانیت چندیست که گذر از کوچه های شهرمان نکرده است.بال هایم درد می کند.چندیست که پرواز نکرده ام تا انسان بودن را دریابم.کافرانت بال هایم را زخمی کرده اند.اکنون انسان ها را چون برگی سست و بی بنیاد پاییزی میبینم که حتی به نسیمی خود را رها کرده و ریشه از تیشه شان میزنند و آنگاه است که دو اصل منفصل از یکدیگر میشوند.منفصلیم.منفصلند.من از تنفر لذت میبرم.از انسان هایی که دائم حرف از خردی می زنند که به باد شهوت و غضبشان لغزیده است متنفرم.از انسان هایی که خرد را با بی تو و بی برگزیدگانت بودن معنی می کنند متنفرم.از حیواناتی دو پا که اصل را به سخره می گیرند و وجود پستشان را در مقابل تسلیم شدن در برابرت قرار نمی دهند متنفرم.از انسان های کم بین و خود بین متنفرم.از انسان های متکبر متنفرم.از حیوانات دو رو،دغل باز و دروغگو متنفرم.متنفرم از انسان های که قلبشان رنگی از تو وبرگزیدکانت ندیده است و در زندگیم هر جا که بی تو سپر شده را دوست ندارم.محبوبم میبینی دنیای تو،دنیای حالای تو با آن انسانی که به او افتخار میکردی، جایی به غیر از تنفر برایم نگذاشته است گر چه میدانم که تو برایم کافی هستی،برایمان کافی هستی اما اکنون برای من زود است.زمان می خواهم.به آنچه از من می خواهی لیاقتم بده.به درکی که عطر تو را میدهد و صد ها بار فراتر از عرش و کرسیست است مزینم کن.مرا خودت بزرگ کن.این پزشک آینده را روزی سمبل خرد با خودت کن.)

دیگه اول هر آپ رو یک مقدمه عرفانی-مذهبی-انتقادی-اجتماعی Albert Einstein قرار می دم که هم تنوعی باشه و هم اینکه نظرات و عقایدم رو با شما دوستان عزیز تقسیم کنم  

خب از کجا بگم براتون؟اصلا چی بگم؟دارم فکر می کنم...مثل همیشه یادآور می شم بعد از چندی 4 5 هفته دیگه بر می گردم به آغوش خانواده و وطن گرامی ...خواهر گرام هم قصد پزشکی کردن و از همین سال دوم داره بکوب می خونه.با تمام قلبم امیدوارم موفق شه حالا منم دارم بر می گردم کلی نقشه ریخته که چکار کنیم چه کار نکنیم و انشالله اگه قسمت شد زیارت امام رضا هم میریم 

ویلونم اون موقع هایی که با من هم آوا میشه دوست داشتنی میشه.تار و دف رو دوست دارم.واسم کادو بیارین خوشحال میشم...این تواضع من منو کشته  

به جای اینکه از خاطراتم برای شما بنویسم دیدم یک بازی اختراع کنیم که ملت فردا به ماهم بگن مخترع...

از طبیب،دندانپزشک متین،یک دانشجوی پزشکی،ژوژمان،وبلاگ نکته ها هست...،سرزمین رویاهای من،مسافر کوچولو،میان پنجره و دیدن... ودیگه نمیدونم کی رو بگم همه دعوتن.هر کی که لینکش تو پیوند های من هست و بیکار شده!اینم از بازی

من:شما؟

خدا:همین نزدیکیست 

شهر:شلوغی،دود  

آینده:به همه چیزایی که می خوام برسم  

مردم:عوام  

رنگ:ترجیحا سفید 

امام خمینی:اسطوره ای که نگذاشتند آن طور که شایسته بود بشناسیم

عشق:خیلی دقت کنی میبینی هوسه..دقت کن..اما عشق خدایی یه چیز دیگست

بستنی:میهن

فیلم سینمایی ایرانی:حضور ذهن ندارم!دل شکسته،حس پنهان

ترس:از آینده

شکست:به نحو غیر قابل باوری ازش گریزانم.ازش متنفرم

خرد:اکنون بازیچه ی بی خردانِ بی خدا

شعر:قالب کهن و بهترینشون((زاهد))نیشخند

موسیقی:اصیل ایرانی.کلاسیک غرب.سمفونی 

جوانی:پیری 

مرگ:واقعیت شیرین

چشم:میتونه از فرش به ارش ببره یا از عرش به فرش بکشه

قوه خیال:یعنی من!

کتاب:عشق من البته نه از نوع درسی و از نوع درسی دلهره

آرزو:برتر بودن،بهتر بودن،باخداتر بودن

سبز:رنگی که جدیدا دوستش ندارمخنثی

زندگی:باید زندگیش کرد،به کمال رسید،به کمال رسوند،پرواز کرد

درس:خدایا کی تموم میشه؟

بهترین معلم:استاد شاه محمدی

بهترین الگو:انبیا

انسان های بزرگ:برای من خیلی هم بزرگ نیستند

حسادت:فقر ذهنی و شخصی

فقر و ثروت:نشون میده دارنده اون تا امروز چه طور فکر میکرده

شخصیت:جدیدا دوست دارم در آینده بعضی شخصیت ها رو خورد کنم

فریاد:گاهی خواب میبینم که فریاد میزنم.در من فریادی عظیم نهفته...

حرف:مفتش زیاده

دوست:از دوران کودکی تا به حال دوست صمیمی نداشتم(البته با همه همکلاسی خوبی بودم)

چهره های محبوب شما:انبیا،امام خمینی،حافظنیشخند،دکتر حسابی،هیتلر!!!(البته نه همه جوانبش)

یک نفر رو همین الان دعا کنین(از برنامه ماه عسل تقلید کردم):باشه

یک نفر رو نفرین کنین!(این یکی از ماه عسل نبود،ابتکار در حد تیم ملی):هر موقع وقت کردم

کلام آخر:خدایا اونطوری هدایتم کن که خودت میخوای.

 

جواب نظرات داده می شود.اگر سوالی کردین جواب رو در ذیل بعد از مدتی دریافت می کنین

PHOTO BLOG من به روز شد.

نوشته شده در ٩ آبان ۱۳۸۸ساعت ٢:٥٧ ‎ق.ظ به قلم تاجر آینده جوهر ها ()

my pimped pic!

واقعا منو برای دست خطم ببخشید.خجالت

نوشته شده در ٤ آبان ۱۳۸۸ساعت ٤:٢٠ ‎ق.ظ به قلم تاجر آینده جوهر ها ()

سلام به همه،به همه همه شما

 سخنان پند آموز پزشک آیندهAlbert Einstein --دیگه حسابشو بکن--

<<آنگاه که عظمت خود را دریافتم آن ها انکار کردند آنگاه که بیشتر فهمیدم بیشتر رنج بردم  آن ها ساده ام پنداشتند آنگاه که شادی خداوندی را در غم یافتم آن ها خداوند را انکار کردند آنگاه که او را معشوق برگزیدم او را هم انکار کردند آنگاه خویشتن خویش را انکار کردم از انکار خویش" آنها "شدم ولی هنوز تو را انکار نکرده ام و باز این غصه ی قصه ی من است که چه زمان هیچ شوم تا نه آنهایی باشند و نه خویشتنی تا محصورش کنم ،فقط تو باشی اما کار دیوانه ای چون من این است که می دانم "هیچ" نمی شوم...آن ها نمی شوم...خودم می شوم...اگر عاشق تو بمانم عاشق میشوم...و چه میدانند مجنون ها و فرهاد ها که عشق چیست؟>>

بعد از مدتی آپ کردم.سعی میکنم آپا به زور نباشه تا خسته نشین و جذاب باشه -البته امیدوارم-

از اون موقعی که من یادم میاد اصلا دوست نداشتم حتی یک روز هم به عقب برگردم چه می دونم مثلا دوران دبستان،راهنمایی یا دبیرستان البته در حد یک خاطره خوب کافی هستند... آدم این همه جون می کنه حالا دوباره بره عقب که چی بشه؟توی حال باش حالِ حال رو ببر البته مثل اینکه ما باید حالا حالا ها حال نکنیم تا این پزشکی رو بزنیم

چند روز پیش داشتم یه جا نظر می دادم چون پ و ژ تو بعضی جاها قاطی میشه به جای پزشک آینده بیشتر شبیه شده بود به "زرشک آینده"  

خاطره ای که می خوام از گذشته براتون بگم برمی گرده به ۴ ۵ سال قبل

سیزده به در بود... اون موقع اکثر اقوام نزدیک ما خونه ی بزرگترین خاله من جمع شده بودند ...قرار بود که بعد از نهار بریم تو جنگل و ماشین روی کنیم خلاصه باقالی و هوای خنک و اینا..من و پسر داییم-یک سال بزرگتر از منه- که با هم رفیق بودیم و هستیم و با اون یکی پسر داییم که ۵ سالی از من کوچیکتره رفتیم تا خونه ی پ.دایی بزرگم تا چندتا کار داشت انجام بده بعدشم بریم دور بزنیم با خانواده...رسیدیم خونشون و حالا بقیه ماجرا به روایت نوشتاری-تخیلی بنده:

من:علیرضا(پ.دایی کوچیکه)علیرضا نرو اونور بارون زده یهو میفتی تو اونا...کمی اونور تر خونه ی دیگه ساختمون سازی داشتن و فونداسیونشون رو کنده بودن شب قبل هم بارون اومده بود مثلا نیم متر آب داشت و از یک طرفدتا اونورش چوب گذاشته بودن که کارگر و اینا از اون رو برن

من:علیرضا نرو رو اون چوبا میفتی..<.از همون اوایل این حس بزرگی از من فوران می کرد.>man1

خلاصه آقا علیرضا رفت و ما هم به دنبالش

من:علیرضا اینقدر بالا پایین رو این چوبه نپر

علیرضا:حالا چندتا بپرم بعد بریم

من:باشه فقط چندتا ها بعدش باید سریع بریم آفرین

خلاصه در حین بپر بپر بود که من گفتم یه شوخی باهاش بکنم   connie_43.gif

من:دست بردم به پشت طعمه و هلش دادم متحیر ولی متاسفانه در مرحله ی که باید می گرفتمش

نگرفتمشو این قسمت با شکست رو به رو شد@@7... شبیه این قول معروف که جاده پیچیدو ما نپیچیدیم--خوب منم بچه بودم دیگه--

آقا این همینجوری صاف رفت تو آب با اون لباساش//حالا ما هم قرار بود بریم بیرون دیگه حسابشو بکنین..خلاصه لباسشو عوض کرد ولی بر من چه شرم ها که نرفتI'm Sorry

<<جز دوست نخواهم کرد    از دوست تمنایی>>

دیگه داریم نزدیک میشیم به زمان برگشت من به ایران..من تا ٢ ماه پیش می گفتم من تا ١ ٢ سال دیگه ایران نمیرم ولی الان پیش خودمون باشه دارم له له میزنم

برای تک تک شمایی که به خودتون ،باورها و توانایی هاتون ایمان دارین آرزوی موفقیت و شادکامی دارم. 

در پناه خدا موفق و سلامت باشین.  

 

نوشته شده در ۱ آبان ۱۳۸۸ساعت ۱۱:۱۸ ‎ب.ظ به قلم تاجر آینده جوهر ها ()


Design By : Pichak