تاجر آینده

سلام بر همه دوستان عزیز و گرام

      من الان تو اتاقم هستم و امشب باید وسایل رو جمع کنم که فردا بعد از کلاس برم فرودگاه.مشهد هم رفتیم به یاد همتون خواهم بود.خدا کنه همه بتونن فیض ببرن.ممکن است نتونم تا مدتب به همه سر بزنم ولی سعی می کنم یک آپ از ایران بنویسم.محتاج به دعای همتون هستم...دعا کنید..دعا می کنم

خلاصه مثل همیشه در پناه خدا موفق و سلامت باشید.

نوشته شده در ۱٩ آذر ۱۳۸۸ساعت ٩:٤۳ ‎ب.ظ به قلم تاجر آینده جوهر ها ()

ادامه روایت دیوانه ما:

              ...تا سخن از غیب به میان آمد،دیوانه دو دست غریبه را گرفت و التماس گونه گفت:ای غریبه که هستی؟نامت چیست؟.غریبه لبخندی زد و گفت: نامم محمد است و رسول خداوند بر زمین قرار داده شده ام.چهل و اندی سال سن دارم.اکمل پیامبران پیشین هستم و خاتم آنان و اکنون محبوبمان مرا به اینجا رهنمون شد که اول دلجویی از تو حبیب خدا کنم و راه را نشانت دهم.طالبان کمال را اگر راه و راهنمایی درست نباشد هیچگاه الب به سر منزل مقصود نمی رسد.حال گوش فرا ده به آنچه تو را به آن آگاه می کنم.غریبه چون بهت زده ای با چشمانی بی سو آماده ی درک حقایق الهی شد.پیامبر او را از بعضی اسرار آدمیان و خلقت آشنا کرد و هر کلمه ای از آن چون ذغالی گداخته آتش به جانش می زد.سخنان آن دو تا طلوع صبح ادامه یافت و پیامبر او را بشارت به امامی از خاندانی مطهر کرد که جهان به واسطه او اصلاح و احسن می شود.آن دم اشک دیوانه بود که گویی از فراق محبوبی سرازیر می شد و تسلی جگر سوزان او می گشت.کلام پیامبر به اتمام رسید و بلند شد.دیوانه بر پاهای آن بزرگوار افتاد و از شدت گریه تاب تکلم نداشت.پیامبر نشست و گفت:من از پیش تو نخواهم رفت هرگاه مرا خواستار شدی به شهر روانه شو آنگاه مرا خواهی یافت و به یاد آور که بر من سجده نکنی که این اعمال چندین ساله ات را بر باد خواهد داد.خداوند یکتا سزاور سجده و پرستش است نه بنده ی او.دیوانه تا این سخنان را شنید ایستاد و محترمانه پیامبر را بدرقه کرد.دیوانه حال که چشمانش دوباره این جهان را می دید شمعی گرد سوز روشن کرد و در بین سنگ ها قرار داد.به دریا نگاه می کرد و موج های آن به تخته سنگ های پایین تر می خوردند.با سکوتی عجیب نظاره گر ماه و تلالو آن بر سطح آب دریا شد.پیامبر چه گفته بود که او را چون شوکی عظیم فرا گرفته بود و نه نای گریه کردن گذاشته بود و نه تاب رفتن پس همانجا به خواب رفت .او دیگر عاقل و بینا بود.گویی آن کلمات بر روح دیوانه تاثیر کرده بودند.فردا به شهر می رود تا تعلیم شود... .

                                                      ادامه دارد ...


سلام و هزاران درود به همه عزیزان دل

  امیدوارم در این روز بسیار عزیز و خجسته شاد باشید.عید غدیر رو به شما دوستداران امام علی و شیعیان ایشون تبریک می گویم.اگر دوستدار امام علی هستیم لطفا شعار ندیم و عمل بکنیم.اخلاقمون خوب باشه...درس خوب بخونیم...تحقیق و مطالعه فقهی و اخلاقی داشته باشیم...به همنوعان کمک کنیم...هر چه ایشون و خداوند گفتند بگیم چشم که وقتی ما چیزی خواستیم اونا بگن چشم.شیعه علی نباید دین خودش رو به قیمت شرایط بفروشه بلکه باید شرایط رو به اقتضای دینش خریداری کنه.شیعه علی باید منتظر امامون باشه.شیعه علی باید برای ظهور اون بزرگوار شبانه روز دعا کنه و بیشتر از اون مراقب اعمالش باشه.اون ضرری که شیعیان بد عمل به شیعه زدند و میزنن بیشتر از ضربات مذاهب دیگه است.الان این وهابی های بی ناموس شیعه علی رو مسخره می کنند و تمثیلی می دونند از بی ایمانی چرا؟چون دختر شیعه رو با اون وضع میبینن بیرون...پسر شیعه رو با زیر ابرو ورداشته و چشم چرونی میبینن تو خیابون...مادر و پدر شیعه رو بی نماز میبینن در خانواده...البته به اکثریت که عالین جسارت نمی کنم...اما داریم کجا میریم؟ اگر بخوام بنویسم کل وبلاگ پر میشه اما سکوت می کنم چون خودم کامل عمل نمی کنم پس نصیحت های من هم تاثیری نداره...

خب دیگه از دین کافیه

دوستان 5 روز دیگه من میرم ایراااااااانهورا شمارش معکوس شروع شد.انشالله از اونجا هم چند تا آپ می نویسم.

بلیت مشهد ما هم شد واسه شنبه 1 بعدظهر.2 روز بیشتر نمی مونیم.من شرمنده ام واقعا.این سیه روی چه دارد جز کوله باری از سیاهی.امیدوارم آقا امام رضا یک نظری بکنند و یک راهی برای عرفان من باز بشه.اگر قابل باشم برای تک تک عزیزان دعا می کنم و دو رکعت به جای همتون می خونم.

بعدش محرم و تاسوعا عاشورا هم قسمت شده ایران باشم. دوست دارم برم یه جا که کسی منو نشناسه و فقط خالصانه عزاداری کنم.عزاداری که انشالله با عرفان و شناخت امام باشد اون خوبه و دل رو پاک می کنه.انسان باید بدونه برای چه کسی و برای چه زاری می کنه.سخن رو کوتاه می کنم.

پاسخ نظرات داده می شود.
شما می توانید از فوتو بلاگ من از اینجا بازدید کنید(به زودی آپدیت میشه)
اگر کل پست رو نخوندید ممنون می شم نظر ندیدکامل بخونین و نظر بدین.در ضمن اگر فقط می خونین و وبلاگ ندارین یا دارین خوشحال می شم از نظراتتون مطلع شوم.
در پناه خدا موفق و پاینده باشید.

نوشته شده در ۱٥ آذر ۱۳۸۸ساعت ٥:٤٧ ‎ب.ظ به قلم تاجر آینده جوهر ها ()

سلام

تغییراتی در آهنگ و قالب دادم سعی کردم بهترین باشه

نظر یادتون نره(در پست قبل بدین)

--------------------------

متاسفانه بعد از مدتی قالب زیبا و تک! وبلاگ فونت اونو بهم ریخت منم مجبور شدم هم آهنگ رو بردارم هم قالب رو! اینا مثل اولش نمیشه آخه اون قالبه دیگه فیته!این وبلاگ بود.اینها رو خیلی گشتم تا جفت و جور کردم

توصیه من اینه که آهنگ رو تا آخر گوش بدین...خوشتون میاد.

نوشته شده در ٩ آذر ۱۳۸۸ساعت ٢:۳٠ ‎ق.ظ به قلم تاجر آینده جوهر ها ()

ادامه ی روایت دیوانه ی ما...

   عصا زنان راه را با چشمانی نابینا اما بصیر می پمویید.نعره می زد.گاه عصایش رها می گشت و او بر زمین می افتاد.بادها راه دریا را به او نشان دادند.او که خانه ای از خویش نداشت پس همانجا سکنی گزید و روز را با مناجات شب کرد...او در بین سنگهای ساحل بود و ماهتاب نیز بر صورت او میتابید...حال خوشی پیدا کرد و سر را بالا کرد...باد سردی می وزید و موهای مجعد و پریشانش را بر هم میزد و او همچنان خیره به ماه بود در حالی که فقط آن را حس میکرد.آرام آرام اشک های داغش بر گونه های سپید آن جوان دیوانه جا گرفتند...او ساعتها بی حرفی اشک میریخت...ناگاه چشمان بی سویش نوری را دریافتند.آشفته از جایش بلند شد و ایستاد.گویی که ترسیده باشد فریاد زد: ای غریبه کیستی؟...نور معمولی نبود بلکه هر چه نزدیک تر می شد جانش را تازه می کرد.نوری گرم و خیره کننده را دریافته بود.دوباره بانگ زد:ای غریبه کیستی.جواب آمد:دوست تو.نعره ای زد و آشتفه وار به وی گفت:من تنها یک حبیب دارم و تو حبیبم نیستی پس بگو چه هستی؟غریبه با آرامشی خاص و لحنی مهربان پاسخ داد: حبیب من هم اوست.مهربانی آن غریبه دیوانه را مجذوب کرد پس هر دو بر تخته سنگ ها نشستند.دیوانه: مرا دیوانه پندارند گرچه تو مرا اینطور درک نکردی تو خودت کیستی؟غریبه: من را رهرو خویش پندارند و حبیب تو مرا برگزیده.دیوانه تعجب کرد و پرسید: رهرو؟مگر این جمع نیز راهی دارند که رهروشان تو باشی.غریبه گرم تر پاسخ داد: هرچند راه خویش را ، خدای خویش را فراموش کرده اند اما حبیب ما آن ها را فراموش نخواهد کرد.در نظر تو می کند؟دیوانه: البته که نه...اما چندیست که نتوانم در این دیار رفت و آمد کنم چون من جز جوانی نابینا و دیوانه برای آنان نیستم و مرا مسکنی ندهند که شب را استراحت کنم گرچه مرا سرپناه جز دریا و کوه ها نیست تو چه میکنی ای غریبه؟غریبه: من نیز برای مناجات در غاری به سر میبرم.محبوبم من را به اینجا هادی شد که دلجویی از تو کنم.امشب تو را رازهایی از غیب می گشایم...

                                                                    ادامه دارد...

سلام به تمام عزیزان دل

   چه کارا میکنین؟خوبین انشالله؟نشنیده آرزو میکنم که خوب و سرحال باشین.تو این قسمت می خوام خاطره ای رو بنویسم از یکی از سفرهای ما به یکی از ییلاقات مجاور تو تابستون بود فکر میکنم.

   حدود 4 5سال پیش بود که ما با داییمون میزنیم به دشت و کوه.میرسیم اونجا و بنا به عادت قدیمی همش هم تو همون خونه ی قدیمی میریم.کسی که به ما اجاره میده اونجا رو قصابی داره   و گوشت کبابی هم می خوایم بگیریم یا نخم مرغ از خودش میگیرم.خلاصه از کودکان من بودم و خواهرم و پسرداییم که 4 5 سالی از من کوچیکتره.اون روز هوا سرد بود...پنجره رو که باز میکردیم یه نیم کوهی بود که میشد ازش رفت بالا در واقع آسون بود و مرتفع البته واسه ما...تصمیم میگیرم برم فتحش کنم...یه سری تنقلات میگیرم تا می خوام برم خواهرم با پسرداییم میگن نه ماهم باید بیایم...من میگم: نه بابا من خودم می خوام تنهایی برم خلاصه خیلی اصرار کردن که بیان اما من نذاشتم چون موفقیت فتحش رو برای خودم میدونستم و حاضر به شراکت هم نبودمWinner.خلاصه آقای کوهنورد عزم رو جزم میکنه...پیاده روی یه کم داره...از اول کوه بالا میره بعدش دیگه پیاده روی داشته قدم زنان ارتفاع رو طی میکنه و شادمان از اینکه مرد فتحه!...میرسم به یه جایی که داشتن شخم میزدن زمینو خیلی زیبا بود و مه هم داشت اونارو یه کم نگا کردم تصمیم گرفتم تا دیر نشده برگردم...خرسند و شادان پیش به سوی خانه که یه هو میبینم یه مار سیاه جلوی من سبز شد...من که قفل کردم...گفتم خدایا این مار کجا بود تاحالا ما مار ندیدم اینورا...خلاصه من با یه حرکته ورزشی-پرشی از ماره عبور می کنم ماره هم بیچاره ترسیده بود در رفت...من دوان دوان از کوه اومدم پایین و از ترس اون ماره دیگه دقت نکردم و حین پایین اومدن ساق پام زخمی شد و خون اومد...خیلی هم بوداا...خلاصه کنم که ما یادگرفتیم که خدا از آدمای مغرور خوشش نمیاد البته نه اون موقع بلکه بعد  فهمیدم...هی کودکی...البته الانم بزرگ نشدیم...اما من کاملا راضیم که آدم زودتر بزرگ شه...man1

 

 آمین

شما می توانید از اینجا وارد فوتو بلاگ پزشک آینده شوید(به روز نشده)

جوابی تماما نظرات شما عزیزان داده می شود.

نوشته شده در ۸ آذر ۱۳۸۸ساعت ٢:٥۳ ‎ق.ظ به قلم تاجر آینده جوهر ها ()

دیوانه ی پزشک آینده...

        محبوبم دیوانه گشتم که تو را نیافتم و اندوه نبودنت را نتوانم صبر کنم.هر شبانگاه به سوی قبرستان روانه می شوم و بر روی سنگ سرد قبری صورتم را مینهم و آهسته با صدای جیرجیرکان گوش می کنم که ببینم چه پیامی از تو برایم می دهند...شب است و هوا بسی سرد است و من گوش های سردم هنوز منتظر کلامی از توست که شاید هجرت گزیده ای مرا از آن دیار خبر آورد...منتظر میمانم و سکوت سنگین قبرستان همراه من است...زوزه ی گرگ ها...شمعی که بالای قبرها بوی مرگ میدهند...بوی سوختن غریبانه می دهند و فریاد میزنند که جز فردی که من بر آن اشک داغم را میریزم کسی نیست که همراهیش کند...فجر نزدیک است و من درمانده شده ام...صدایش می کنم که ای خوب من چندیست جوابم نمی دهی و زجه زنان می گریم و تا طلوع فجر اشک هایم سوی دیدن را از من میگیرند...آری خورشید طلوع کرد و چشم من،چشم این دیوانه در خاموشی فرو رفت...ناگاه میبینم که چه می گذرد در این قبرستان...گروهی میروند و گروهی میایند...کسی در قبر نیست اما میبینم که می آیند از آسمان بر سر مرکب قدیمیشان در زمین...روحی را دنبال می کنم...آرام بر قبرش مینشیند و گویی تنها نیست،فرشته ای زیبا همراه اوست...روح مینشیند و چون کسی نمی آید به مرکبی،به تنی که روزی حامل روحش بود خیره میشود و چیزی جز بدنی پوسیده نمی یابد و هنوز نمی فهمد...نمی فهمد که چه قدر دنیایش کوتاه بود...میبینم گروهی از دوپاها که همه شان دوپا نیستند ناله کنان به سوی او می روند و شادمانی و غصه هایشان را بر دوش می کشند...تا توجه روح به خانواده اش میرود فرشته تمام غصه های آنان را می پوشاند و روح آرام میگیرد...آن ها را میبیند و این دفعه می داند که جدا شده است...به آرامی بر جامه ی سیاه آنان چشم میدوزد و توان ندارد که فریاد زند که برایم سفید پوشید که من خوشبخت ترین شدم...من میبینم اما نمیبینم...آنگاه ندای فرشته ای از جانب خداوند می آید اما نمی دانم که چرا خود خداوند مانند قبل با من سخن نمی گوید...سر از پا نمیشناسم و می گویم مرا چندیست که درد فراق امان بریده اما از جانب شما مرا پیامی نیامد و اکنون از شامگاه تا صحرگاه ناله کردم و اشک ریختم تا که نابینا شدم علت چیست؟فرشته گفت پروردگارت تو را مجنون کرد که عاقل شوی اما تو او را باز در کوه و قبرستان می جویی؟او در کنار توست اما تو پنداشتی که خالق تو را محدودیت چون ذهن خُرد تو دارد...او با تو دیگر مستقیم تکلم نخواهد کرد تا دریابی،بیبنی و بشنوی او را هر لحظه نه با چشم و گوش نفسانی بلکه باطن حقیقیت پس این صبح را با چشم دل خلوت بگزین...ناراحت مشو که تو را از این پس مجنونی کور خوانند اگر خواهی رشد کنی ابتدا هسته وجودی تو را درهم میشکنیم تا آنکه رشد کنی و لایق تکلمی دیگر با خالقت شوی پس ای آدم بدان که مرتبه قبل،او را در پیش خود جستی که او خود با تو تکلم کرد.بخوان او را.بخوان...ناگاه دریافتم که صبح است و من بر روی همان قبر دراز کشیده ام...چشمانم نمیبیند اما میبیند... دستی می کشم بر آن،تر بودنی احساس می کنم اما فرق خون و اشک را نمی فهمم...راوی می گوید با آن ظاهر جوان و موهای پریشانش عصا بدست میگیرد...مجنون کور اما حقیقت بین به سمت خلوتگاهی میرود تا خلوت کند...او که سکنی ندارد پس به سوی دریا میرود...عصا زنان حرف های آن فرشته خداوند در گوشش می پیچد و او نعره زنان خران و اسبانی را میبیند که او را استهزا و تمسخر میکنند.چه می دانند که نعره دیوانه مناجاتش است با حق...و دریا...(ادامه دارد)  

نوشته شده توسط پزشک آینده/از مجموعه ای که شاید روی چاپ شود

 -----اینجا ردپای یک نوشته بود که حذف شد----

سلام و هزاران درود و گل بلبل و ایضا سنبل

    حضور به خود رساندم که پرشین بلاگ کمبود احساس نکند

می خواستم نظرات رو چک کنم دیدم صفحه اول پرشین بلاگ زده مسابقه داستانک نویسی یلدا.من که اصلا حوصله نوشتن واسه مسابقه رو ندارم اما یک طرح داستانی تو ذهنم بود که گفتم مینویسم حالا شاید قبول شد.من که این سر دنیام اما حالا ببینم که داستان نویسیم چطوره.اسمشو گذاشتم یلدای برفی...حالا نمیدونم سند شد با ایمیل یا نه حالا بادا باد...نظرتون هم بگین ممنون میشم خیلی...

اینم از داستان:

برف آرام آرم شروع به باریدن کرد،پسرک کنار میوه فروشی منتظر پدر بود.نگاه گرم او کمکی به فرار از سرمای آن شب نمی کرد و مرتب دستهای ظریفش را به هم مالش می داد.توجه ش به سوی خودروی مدل بالایی رفت که به سرعت در کنار همان میوه فروشی ترمز کرد.آقا سه تا هندونه ی قرمز جیگری بده که دیر کردیم.میوه فروش:اساعه آقا.مرد:بابا بدو برو از تو داشبورد اون کیف پول منو بیار در ضمن یادم بنازین یه آجیل فروشی خوب سر راه نگه دارم.مرد:خوب آقا حساب ما چند میشه.میوه فروش:با حساب قبلیتون که داشتین 50 هزار تومان.مرد سریع شروع به شمارش پول ها می کند و نگاه پسرک بین اسکناس های تازه مرد خیره میماند.مرد:اینم پنچاه.میوه فروش:آقا دستت درد نکنه شب خوبی داشته باشی.مرد بدون خداحافظی در حال که مشغول آدامس جویدن بود سریع سوار ماشین میشود و با سرعت از آنجا دور می شوند.صدای آهنگ خودرو و سر و صدای مرد و بچه هایش به سرعت رنگ میبازد.بادی میوزدواینبار سرما بیشتر بر استخوان های نحیف پسرک اثر میگذارند.سرش را می چرخاند تا پدر را پیدا کند.پدر را میبیند که در مغازه کوچک پشت سرش پلاستیکی مشکی گرفته و لبخند زنان به طرف او می آید.پسرک فکر میکند چقدر دست های پدر زبر و زخمی است.پدر:خوب بلاخره واسه پسر گلم و مامانش آجیل امشبو گرفتم.بابا جون بگیر ببین خوشت میاد سعی کردم همه چیز باشه ها.مخصوصا مادرت خیلی وقت هوس انجیر داشت واسش انجیرم گرفتم.پسرک لبخندی از سر رضایت به پدر زد،پلاستیک را گرفت و بین پاهایش گذاشت.پدر شال گردنش را سفت کرد،دسته ی ویلچر را گرفت و رضایتمندانه تا خانه برای پسرش از کار بناییش و حقوق خوبش در یک برج سخن گفت.برف آرام آرام میبارید و گویی که ناظر مردمان هستند اما میبینند.میریزند و خاموش ذوب می شوند.

 

 ایران در کمتر از 3 هفته دیگه شاهد بازگشت من موقتا به خودشون!خواهد بود.بعد از تقریبا یک سال...بزرگ شدن فکر و اندیشه...زحمت کشیدن و آشنایی با فرهنگ انگلیسی...شاید تجربه هام و اندیشه دوبرابر سنم شده باشند.

اومدم بلیت بگیرم چون ما شمال هستیم و نزدیک رشت گفتم ببینم لندن-رشت ندارننیشخندانشالله 19 یا 20 آذر میرسم...امام رضا هم طلبیده برم...اما این خسته دل خالی از توشه ای نیکوست...گفتمش روحم را با اعمالم دریده ام...می آیم که مرهمش نهی...شاید دیوانه ی متن هایم شوم و سر به کوه و بیایان نهم...اما نه من نتوانم که از خود درگذرم. 

پاسخ نظرات داده می شود.

شما میتوانید از فوتوبلاگ من دیدن کنید.چناچه لینک خراب بود،فوفتو بلاگ من اولین پیوند وبلاگ من است.

نوشته شده در ۳ آذر ۱۳۸۸ساعت ۱:٤۸ ‎ق.ظ به قلم تاجر آینده جوهر ها ()


Design By : Pichak