تاجر آینده

   سلام به همه ی دوستان گل

   الان من کاملا تو جو دف و تار اینام یکی منو بگیره   اگه شماها این ساسی مانکن و امثالهم گوش میدین از من به شما نصیحت هم به گوشتون آسیب می زنه که انقدر کلمات ناهنجار و گاهی اوقات زشت نگته مهم اینکه از دهن کسایی در میاد که افکار درست حسابی ندارن ،کلا ما هیچ کدوم از این رپ و پاپ خونا رو آدم هم به حساب نمی آوریم و یه چند سالی هست گوش نمی دهیم الانم که تنهام اصلا گوش ندادم @@7.حالا ایران بودیم خواهر جان تو ماشین گیر می داد می ذاشتن منم که مجبوری یکم خزعبلات می شنیدیم...اما از حق نگذریم واسه تولد و اینا خوبه چون ماشالله ریتمی داره که قر و کذالهم خود به خود که در درون پتانسیلی شده بود به انرژی جنبشی تبدیل میشه.فاکتور اصلی انرژی جنبشی هم که سرعت بود و سرعت هم مطعابا با تحرکات زیاد بالا میره  و این چرخه ادامه داره...

میام اینجا از غم و قصه بنویسم نمیشه،نه اینکه وبلاگم به قول همگان شبیه دفتر نقاشی هست منم دوست ندارم سیاهش کنم با خط خطی های دل و ذهنم، اما چند مدتیه که این غزل ورد زبونمه ... خدایی شاهکار نیست ؟هر مصرعش منو دیوونه می کنه

یوسف گم گشته باز آید به کنعان غم مخور__ کلبه‏ء احزان شود روزی گلستان غم مخور
ای دل غمدیده حالت به شود دل بد مکن ____ وین سر شوریده باز آید به سامان غم مخور
گر بهار عمر باشد باز بر تخت چمن __ چتر گل در سرکشی ای مرغ خوشخوان غم مخور
دور گردون گر دو روزی بر مراد ما نرفت ____ دائما یکسان نباشد حال دوران غم مخور
هان مشو نومید چون واقف نئی از سر غیب ___ باشد اندر پرده بازیهای پنهان غم مخور
در بیابان گر به شوق کعبه خواهی زد قدم _ _ سر زنشها گر کند خار مغیلان غم‏ مخور
ای دل ار سیل فنابنیاد هستی بر کند ___ چون ترا نوح است کشتی‏بان ز طوفان غم مخور
حال ما در فرقت جانان و ابرام رقیب __   ___ جمله میداند خدای حال گردان غم مخور
گر چه منزل بس خطرناک است و مقصد بس بعید هیچ راهی نیست کانرا نیست پایان غم مخور
حافظا در کنج فقر و خلوت شبهای تار _  تابود وردت دعا و درس قرآن غم مخور

حالا انشالله شعرای خودم رو میزارم ... پزشک آینده متخلص به زاهدman1 آخرین بیت از یکی از غزل هام اینه

زاهد بی خانه و آواره را جانی نماند/تا بگیرد دامن پر مهر و بی پایان دوست <<<به به >>>

خاطره ای که می خوام بتایپم براتون در مورد اتفاقی است که برای من حدود 4 سال پیش افتاد ...خاطره ای نه چندان خوب البته بعد از گذشت زمان اونقدرم تلخ نیست

خب می خوام ببرمتون به 4 سال پیش، بعد از امتحانات ترم دوم و تابستونی گرم

من و پسر داییم و پسرداییِ پسر داییم ! تصمیم گرفتیم بریم تو شهرک دوچرخه سواری کنیم.دو تا دوچرخه داشتیم بعد چون ن(پسردایی پسرداییم)مهمون بود بهش گفتم من دوچرخه خواهرم رو می گیرم تو دوچرخه منو بگیر...خلاصه دقیقا یادم نمیاد چه روزی بود، میریم بیرون چند تا کوچه و میریم بالا پایین...من میام به دوچرخه ن نزدیک می شم...می خوام مثلا تعادلش رو بهم بزنم-هدفم رو یادم نمیاد دقیقا-...چرخ جلو دو چرخمو نزدیک می کنم به چرخ عقب اون و دوبار می زنم اما یدفعه این دوچرخه کوب می کنه منم مثل اینکه با سر می خورم به آسفالت!

دیگه یادم نمیاد دقیقا چی شد اون چیزی رو می گم که پسرداییم گفتن.گفتش که افتاده بودی رو زمین ما هر چی صدات می کردیم بعد یهو تشنج گرفتی و خلاصه که اگه اون همسایمون نبود معلوم نبود اونا تا کی می خواستن بالا سره من وایسن...همسایمون اومد منو بردن خونشون با شیلنگو اینا صورتمو خیس کردن فقط یه لحظه یادم میاد که گفتم بزارین برم خونه من حالم خوبه!!!

سرتونو درد نیارم برای یه دستگاه ناقابل منو با آمبولانس بردن به دو تا بیمارستان که اونا نداشتن بعدسریع بردنم رشت من اینا رو یادم نمیاد!

همیشه از جلو بیمارستان رد می شدم آمبولانس بود می دیدم اما باور نمی کردم یه روز خودم اونجا باشم ... خلاصه     

از اونجایی یادمه که تو آمبولانس بودم یه آقا کنارم بود بیچاره می گفت نخوابیا منم می گفتم نه بابا من خسته ام کما نمی رم که !خلاصه از اونجایی که ما عجیبیم چند بار خوابیدیم و بیدار شدیم 

دردسرتو دادما ااحالا چه بر ما گذشت بیمارستان از بالا آوردنای بد و ... بگذریم اما یه صحنه نوستالژیک یادم نمی ره 

فرض کنین من بی حال هر چند بار بالا می آوردم زن داییم اومد کنارم من بهش گفتم یهو به ن چیزی نگی ناراحت بشه بابا تقصیره خودم بود... که او ناراحت شد و از اتاق بیرون رفت و من به خوبی و خوشی بعده یه هفته ای اومدم بیرون...

خاطره بدی بود کلا اما خوب تموم شد

نتیجه گیری اخلاقی:آدم های جوگیر اصلا بهتره سه چرخه هم سوار نشن!  

خدایا لیاقت جبران قطره ای از زحمات والدینمون رو به ما عنایت بفرما

انشالله

جواب تمامی نظرات داده می شود

.فوتو بلاگ من به روز شد(تمامی عکس ها توسط خودم گرفته شده)

.برای کمی آشنایی با من اینجا را بخوانید

.اگر وبلاگ رو خوندید یا عکس ها را دیدید من رو از نظرتون مطلع کنید

نوشته شده در ۱۸ مهر ۱۳۸۸ساعت ۳:٤٥ ‎ق.ظ به قلم تاجر آینده جوهر ها ()


Design By : Pichak