تاجر آینده

سلام به همه،به همه همه شما

 سخنان پند آموز پزشک آیندهAlbert Einstein --دیگه حسابشو بکن--

<<آنگاه که عظمت خود را دریافتم آن ها انکار کردند آنگاه که بیشتر فهمیدم بیشتر رنج بردم  آن ها ساده ام پنداشتند آنگاه که شادی خداوندی را در غم یافتم آن ها خداوند را انکار کردند آنگاه که او را معشوق برگزیدم او را هم انکار کردند آنگاه خویشتن خویش را انکار کردم از انکار خویش" آنها "شدم ولی هنوز تو را انکار نکرده ام و باز این غصه ی قصه ی من است که چه زمان هیچ شوم تا نه آنهایی باشند و نه خویشتنی تا محصورش کنم ،فقط تو باشی اما کار دیوانه ای چون من این است که می دانم "هیچ" نمی شوم...آن ها نمی شوم...خودم می شوم...اگر عاشق تو بمانم عاشق میشوم...و چه میدانند مجنون ها و فرهاد ها که عشق چیست؟>>

بعد از مدتی آپ کردم.سعی میکنم آپا به زور نباشه تا خسته نشین و جذاب باشه -البته امیدوارم-

از اون موقعی که من یادم میاد اصلا دوست نداشتم حتی یک روز هم به عقب برگردم چه می دونم مثلا دوران دبستان،راهنمایی یا دبیرستان البته در حد یک خاطره خوب کافی هستند... آدم این همه جون می کنه حالا دوباره بره عقب که چی بشه؟توی حال باش حالِ حال رو ببر البته مثل اینکه ما باید حالا حالا ها حال نکنیم تا این پزشکی رو بزنیم

چند روز پیش داشتم یه جا نظر می دادم چون پ و ژ تو بعضی جاها قاطی میشه به جای پزشک آینده بیشتر شبیه شده بود به "زرشک آینده"  

خاطره ای که می خوام از گذشته براتون بگم برمی گرده به ۴ ۵ سال قبل

سیزده به در بود... اون موقع اکثر اقوام نزدیک ما خونه ی بزرگترین خاله من جمع شده بودند ...قرار بود که بعد از نهار بریم تو جنگل و ماشین روی کنیم خلاصه باقالی و هوای خنک و اینا..من و پسر داییم-یک سال بزرگتر از منه- که با هم رفیق بودیم و هستیم و با اون یکی پسر داییم که ۵ سالی از من کوچیکتره رفتیم تا خونه ی پ.دایی بزرگم تا چندتا کار داشت انجام بده بعدشم بریم دور بزنیم با خانواده...رسیدیم خونشون و حالا بقیه ماجرا به روایت نوشتاری-تخیلی بنده:

من:علیرضا(پ.دایی کوچیکه)علیرضا نرو اونور بارون زده یهو میفتی تو اونا...کمی اونور تر خونه ی دیگه ساختمون سازی داشتن و فونداسیونشون رو کنده بودن شب قبل هم بارون اومده بود مثلا نیم متر آب داشت و از یک طرفدتا اونورش چوب گذاشته بودن که کارگر و اینا از اون رو برن

من:علیرضا نرو رو اون چوبا میفتی..<.از همون اوایل این حس بزرگی از من فوران می کرد.>man1

خلاصه آقا علیرضا رفت و ما هم به دنبالش

من:علیرضا اینقدر بالا پایین رو این چوبه نپر

علیرضا:حالا چندتا بپرم بعد بریم

من:باشه فقط چندتا ها بعدش باید سریع بریم آفرین

خلاصه در حین بپر بپر بود که من گفتم یه شوخی باهاش بکنم   connie_43.gif

من:دست بردم به پشت طعمه و هلش دادم متحیر ولی متاسفانه در مرحله ی که باید می گرفتمش

نگرفتمشو این قسمت با شکست رو به رو شد@@7... شبیه این قول معروف که جاده پیچیدو ما نپیچیدیم--خوب منم بچه بودم دیگه--

آقا این همینجوری صاف رفت تو آب با اون لباساش//حالا ما هم قرار بود بریم بیرون دیگه حسابشو بکنین..خلاصه لباسشو عوض کرد ولی بر من چه شرم ها که نرفتI'm Sorry

<<جز دوست نخواهم کرد    از دوست تمنایی>>

دیگه داریم نزدیک میشیم به زمان برگشت من به ایران..من تا ٢ ماه پیش می گفتم من تا ١ ٢ سال دیگه ایران نمیرم ولی الان پیش خودمون باشه دارم له له میزنم

برای تک تک شمایی که به خودتون ،باورها و توانایی هاتون ایمان دارین آرزوی موفقیت و شادکامی دارم. 

در پناه خدا موفق و سلامت باشین.  

 

نوشته شده در ۱ آبان ۱۳۸۸ساعت ۱۱:۱۸ ‎ب.ظ به قلم تاجر آینده جوهر ها ()


Design By : Pichak