تاجر آینده

سلام به همه ی دوستان و خوانندگان وبلاگ خودشون

امیدوارم هر کجا از این زمین کوچک هستید موفق و سلامت باشین

می نویسم:

              آه...گاهی درک کردن چه سخت می شود.چقدر سخت می شود که درک کنی زودتر از آنکه باید درک می کردی!چه سخت است که حرفهایت"بیش"از خودت باشند و  مجبور به تحمل سلول های سکوتی بشوی که فقط میله هایش تاب سخن با دستان تو را دارند و در این سلول خاموش ندایی بر میخیزد که متصل شو که همانا اتصال تو به من سرآغاز خلافت تو در زمین است.دریافتم که خدا به ملاقات آمده.با او به گفتگو مینشینم و میگویم ای محبوب من هیچگاه خلافت تو را به عشقت نخواهم فروخت که همانا عاشقان درگه تو به خلافت خودت رسیدند.از او پرسیدم:محبوب من تو مرا درک و فهمی والا ارزانی داشتی که فقط موجبات ناراحتیم را ثمره داد و تا اکنون نیز در زندان به سر میبردم آیا این عدالت است؟پاسخم داد که مگر عاشقان را کار با مردم است که از سخنانشان رنجور میشوی؟مگر عاشقان را تمجید و انکار و یا غیبت و صداقت آنان تاثیر دارد؟مگر عاشق نه این است که سحرگاهان را به دیدار من از خواب شیرینش می زند و یاد مرا در دل دارد و از جز خیر او چیزی بر مردم روزگارش نرسد؟مگر عاشق نه این است که خود و دیگران را مقیاس نکند بله قیاس را به او که خود مقیاس عرش و کرسی است واگذار کند؟مگر عاشق من نه این است که افکار هرزه و بیهوده بر اندیشه اش خطور نمی کند و هماره دل از زنگار میزداید؟تا سخن به اینجا رسید اشکهایم سرازیر گشت;ازروی محبت دست بر گونه هایم کشید و گفت:اینان که به تو گفتم باز اندیشه میکنی که خودشان ره به این پر خطری را پیموده اند؟دست و پایشان دادم تا بیایند.عقلشان دادم که از قدرت و آیاتم درس گیرند و با قلبشان مرا یاد کنند و گاهی چون کودکی بازیگوش که شیطنت بازی،او را از راهش منحرف می کرد دستشان گرفتم.کولشان کردم.حال فهمیدی که سرّ اینان فقط در عشق حقیقی و خالص شان است؟آنگاه خودم راه را نشان دادم و کمکشان کردم و می کنم.

ادامه دارد...

در قسمت دوم می خوانید که من گلایه می کنم :بهتر بود ما را همانطور در بهشت نگه می داشتی هر چند که آدم اشتباه کرده بود.کل بدن را نمی دادی دنیا چرا؟

خب اگر فکر می کنین باید الان من دوباره سلام بگم..........درست فکر کردین..سلام 

در این مدت با فشارهای زیادی دست و پنجول نرم کردم،خیلی بیشتر از سن من...اما هر کسی بهترین رو می خواد باید بهترین نوع فشار ها هم تحمل کنه اگرچه این مشکلات من پیچیدست و در حوصله شما و این سطور نمی گنجد!

الان نغمه ی نم نم بارون رو می شنوم و هزارتا فکر توی این مغزم می چرخه.

چون اینجا کسی کسی رو نمیشناسه البته من رو نمیشناسن خیلی خوبه...راستش یک هفته ای هست که بر اساس یک جریانی من روحیم داغون بود و احساسای تلخ از من فوران می کرد...خیلی بد بود و هست ولی من نه آدمی هستم که کوتاه بیام یا کمرم بشکنه!!!

شاید بعد از 2 3 ماه این وبلاگ شد مهندس آینده!!! و اگر نشد به امید خدا همون پزشک می مونه.

برای همه ی شما از خداوند توفیق روز افزون و سلامت جسم و روح مسئلت دارم.

PS:آیا از این به بعد از سمایل استفاده نکنم بهتره؟یا کمتر استفاده کنم؟

آهنگ وبلاگ چطوره؟

آخر نوشت:من در کار نیستم که اینقدر منم منم کردم...خدایا تمام لحظاتمان را مملو از خودت کن..خودت برایمان کافی باش همین.

 

نوشته شده در ۱٤ آبان ۱۳۸۸ساعت ۱:۱٤ ‎ق.ظ به قلم تاجر آینده جوهر ها ()


Design By : Pichak