تاجر آینده

ادامه حرفهایم با خدا ار پست اول....

     ((لحظاتی گذشت و به او گفتم خالق من تو چقدر مهربانی...از لحن صادقانه و کودکانه ام تبسمی زیبا کرد و گفت:بنده ام من تو را آنچنان دوست میدارم که تو خود نمی فهمی...از درکش عاجزیی.به او گفتم:تو به من گفتی که جوارح و هر چه منم را به من دادی و آنگاه از بهشت پدرم را به زمین راندی مگر تو حکیم و قادر نبودی که گذاشتی او بر درخت ممنوعه دست ببرد؟نگاهش طوری بود که گویی جسارتم را دوست دارد...جوابم داد که فرق آدم و حیوانات چه بود؟من به تو و نسل تو برتری دادم که خود با اراده خود و با حکمت انسانی خود تصمیم بگیرد و بهشت نیز را به آدم نشان دادم که از وعده گاه من خبر یابد و دریابد که اوست تعیین می کند آیا مشقات زمینم را تحمل کند و یا نعم بهشتی را استفاده کند...اوست که می تواند انتخاب کند و دیگر اینکه من بندگانم را هیچ گاه در زمین تنها نگذاشتم و نخواهم گذارد که شماها شکایت بیاورید که خداوندگارا تو چگونه دم از عشق به ما میزینی ولی حتی راهنمایی برایمان تعیین مکردی؟آنگاه من شما را بر زمین فرستادم آدم را اولین پیغام آور کلام خود قرار دادم که بگوید بر شما،در حد ذهن قوم شما که من کیستم و تو میدانی که آنگاه عقل بشر را ظرفیت تکامل یافتم بر پیامبری از میان شما و نه از جنیان یا فرشتگان کلامم را ابلاغ کردم که نشان گر راهتان باشد و هرچند حکیم تر باشید از کتابم،قرآنم، بیشتر می فهمید.من آن را طوری بگفتم که همگان دریابند ولیکن به مقتضای درکشان و تو ای بنده ی من زمین جاییست که مخلوقاتم را آزمایش می کنم و به اقتضای تلاشی که کرده اند پاداش می دهم و هر چه روح خود را به من تزدیکتر کنند آن ها را در زندگی ابدیشان برتری میدهم اگر چه من خود پیش تر از شما نفوستان را راهنمایی می کنم و چون آدم،این خود هستید که زمینم را پله ای به سوی من قرار دهید و یا چاهی از ظلمات و شهوانیات خاک وجودیتان که شما را در خود ببلعد...آنگاه نگاهی کرد بر کل مخلوقاتش و من هر آینه می دیدم که او چه آفرید...نفوسی که از ابتدا پاک و شفاف بودند اما گذر زمان جز سنگی از آن باقی نذاشته بود.همانطور که نگاه می کردم نجوایی از او شنیدم که می گفت:بندگانم! شما چه میدانید که من بر همه شما لطف بی کران دارم و همه تان را لایق بهشت رضوان خویش میبینم... تا سر را برگرداندم خود را دیدم در شبی که پیرهن چاک کرده بودم و نعره زنان بر قله ی کوهی سیل اشک از من روانه می گشت و سیل باران بر سر و رویم می کوفت

نمی دانم چرا از فردایش دیگر مرا دیوانه می خواندند؟

*از مجموعه ای که شاید روزی چاپ بشود.*

مصاحبه من با استاد سید زاده را در وبلاگشان از اینجا بخوانید

استاد سید احسان سید زاده مدرس بازنشسته درس تاریخ مراکز تربیت معلم ودانشگاه آزاداسلامی بجنورد و سردبیرسابق ویژه نامه خراسان شمالی می باشند.از وبلاگشون حتما دیدن کنید اطلاعات خوبی رو در اختیارتون میدهند.

سلام به همه دوستان گل و بلبل

   برای اینکه تمام خوانندگان احساس خوبی داشته باشند در هنگام خوندن مطلب عده ای از شکلکهای بیشتر خوششون میاد و عده ای کمتر حالا من سعی کردم که در حد متوسط باشه که همه لذت ببرن اگه زیاد یا کم بود حتما بگین

جریان تغییرات احتمالی از پزشک آینده به مهندس آینده هنوز در حد یک تئوری سوخته است و بنده رسما علاقه خویش از دوران اول دبیرستان به این رشته رو اعلام میدارم و اگر تغییراتی پیش بیاد شما خوانندگان وبلاگ جزو اولین کسانی هستین که در جریان قرار می گیرین 

با ایمانی راسخ به همه اعلام میدارم که:این وبلاگ تا زمانی که تبدیل به سایت نشود و من یک استاد دانشگاه نشوم از فعالیت خود دست نمی شوید..البته اگر مهلت زندگی داشته باشم...

.جوابی تک تک نظرات داده میشود پس اگر سوالی کردین در ذیل سوال مربوطه جواب رو دریافت می کنین.

عکس های پزشک آینده به روز نشد اما می تونین از عکس های قبلیش دیدن کنید..مکان>>اولین پیوند وبلاگ من

در پناه حق

نوشته شده در ۱۸ آبان ۱۳۸۸ساعت ٢:٢٦ ‎ق.ظ به قلم تاجر آینده جوهر ها ()


Design By : Pichak