تاجر آینده

دیوانه ی پزشک آینده...

        محبوبم دیوانه گشتم که تو را نیافتم و اندوه نبودنت را نتوانم صبر کنم.هر شبانگاه به سوی قبرستان روانه می شوم و بر روی سنگ سرد قبری صورتم را مینهم و آهسته با صدای جیرجیرکان گوش می کنم که ببینم چه پیامی از تو برایم می دهند...شب است و هوا بسی سرد است و من گوش های سردم هنوز منتظر کلامی از توست که شاید هجرت گزیده ای مرا از آن دیار خبر آورد...منتظر میمانم و سکوت سنگین قبرستان همراه من است...زوزه ی گرگ ها...شمعی که بالای قبرها بوی مرگ میدهند...بوی سوختن غریبانه می دهند و فریاد میزنند که جز فردی که من بر آن اشک داغم را میریزم کسی نیست که همراهیش کند...فجر نزدیک است و من درمانده شده ام...صدایش می کنم که ای خوب من چندیست جوابم نمی دهی و زجه زنان می گریم و تا طلوع فجر اشک هایم سوی دیدن را از من میگیرند...آری خورشید طلوع کرد و چشم من،چشم این دیوانه در خاموشی فرو رفت...ناگاه میبینم که چه می گذرد در این قبرستان...گروهی میروند و گروهی میایند...کسی در قبر نیست اما میبینم که می آیند از آسمان بر سر مرکب قدیمیشان در زمین...روحی را دنبال می کنم...آرام بر قبرش مینشیند و گویی تنها نیست،فرشته ای زیبا همراه اوست...روح مینشیند و چون کسی نمی آید به مرکبی،به تنی که روزی حامل روحش بود خیره میشود و چیزی جز بدنی پوسیده نمی یابد و هنوز نمی فهمد...نمی فهمد که چه قدر دنیایش کوتاه بود...میبینم گروهی از دوپاها که همه شان دوپا نیستند ناله کنان به سوی او می روند و شادمانی و غصه هایشان را بر دوش می کشند...تا توجه روح به خانواده اش میرود فرشته تمام غصه های آنان را می پوشاند و روح آرام میگیرد...آن ها را میبیند و این دفعه می داند که جدا شده است...به آرامی بر جامه ی سیاه آنان چشم میدوزد و توان ندارد که فریاد زند که برایم سفید پوشید که من خوشبخت ترین شدم...من میبینم اما نمیبینم...آنگاه ندای فرشته ای از جانب خداوند می آید اما نمی دانم که چرا خود خداوند مانند قبل با من سخن نمی گوید...سر از پا نمیشناسم و می گویم مرا چندیست که درد فراق امان بریده اما از جانب شما مرا پیامی نیامد و اکنون از شامگاه تا صحرگاه ناله کردم و اشک ریختم تا که نابینا شدم علت چیست؟فرشته گفت پروردگارت تو را مجنون کرد که عاقل شوی اما تو او را باز در کوه و قبرستان می جویی؟او در کنار توست اما تو پنداشتی که خالق تو را محدودیت چون ذهن خُرد تو دارد...او با تو دیگر مستقیم تکلم نخواهد کرد تا دریابی،بیبنی و بشنوی او را هر لحظه نه با چشم و گوش نفسانی بلکه باطن حقیقیت پس این صبح را با چشم دل خلوت بگزین...ناراحت مشو که تو را از این پس مجنونی کور خوانند اگر خواهی رشد کنی ابتدا هسته وجودی تو را درهم میشکنیم تا آنکه رشد کنی و لایق تکلمی دیگر با خالقت شوی پس ای آدم بدان که مرتبه قبل،او را در پیش خود جستی که او خود با تو تکلم کرد.بخوان او را.بخوان...ناگاه دریافتم که صبح است و من بر روی همان قبر دراز کشیده ام...چشمانم نمیبیند اما میبیند... دستی می کشم بر آن،تر بودنی احساس می کنم اما فرق خون و اشک را نمی فهمم...راوی می گوید با آن ظاهر جوان و موهای پریشانش عصا بدست میگیرد...مجنون کور اما حقیقت بین به سمت خلوتگاهی میرود تا خلوت کند...او که سکنی ندارد پس به سوی دریا میرود...عصا زنان حرف های آن فرشته خداوند در گوشش می پیچد و او نعره زنان خران و اسبانی را میبیند که او را استهزا و تمسخر میکنند.چه می دانند که نعره دیوانه مناجاتش است با حق...و دریا...(ادامه دارد)  

نوشته شده توسط پزشک آینده/از مجموعه ای که شاید روی چاپ شود

 -----اینجا ردپای یک نوشته بود که حذف شد----

سلام و هزاران درود و گل بلبل و ایضا سنبل

    حضور به خود رساندم که پرشین بلاگ کمبود احساس نکند

می خواستم نظرات رو چک کنم دیدم صفحه اول پرشین بلاگ زده مسابقه داستانک نویسی یلدا.من که اصلا حوصله نوشتن واسه مسابقه رو ندارم اما یک طرح داستانی تو ذهنم بود که گفتم مینویسم حالا شاید قبول شد.من که این سر دنیام اما حالا ببینم که داستان نویسیم چطوره.اسمشو گذاشتم یلدای برفی...حالا نمیدونم سند شد با ایمیل یا نه حالا بادا باد...نظرتون هم بگین ممنون میشم خیلی...

اینم از داستان:

برف آرام آرم شروع به باریدن کرد،پسرک کنار میوه فروشی منتظر پدر بود.نگاه گرم او کمکی به فرار از سرمای آن شب نمی کرد و مرتب دستهای ظریفش را به هم مالش می داد.توجه ش به سوی خودروی مدل بالایی رفت که به سرعت در کنار همان میوه فروشی ترمز کرد.آقا سه تا هندونه ی قرمز جیگری بده که دیر کردیم.میوه فروش:اساعه آقا.مرد:بابا بدو برو از تو داشبورد اون کیف پول منو بیار در ضمن یادم بنازین یه آجیل فروشی خوب سر راه نگه دارم.مرد:خوب آقا حساب ما چند میشه.میوه فروش:با حساب قبلیتون که داشتین 50 هزار تومان.مرد سریع شروع به شمارش پول ها می کند و نگاه پسرک بین اسکناس های تازه مرد خیره میماند.مرد:اینم پنچاه.میوه فروش:آقا دستت درد نکنه شب خوبی داشته باشی.مرد بدون خداحافظی در حال که مشغول آدامس جویدن بود سریع سوار ماشین میشود و با سرعت از آنجا دور می شوند.صدای آهنگ خودرو و سر و صدای مرد و بچه هایش به سرعت رنگ میبازد.بادی میوزدواینبار سرما بیشتر بر استخوان های نحیف پسرک اثر میگذارند.سرش را می چرخاند تا پدر را پیدا کند.پدر را میبیند که در مغازه کوچک پشت سرش پلاستیکی مشکی گرفته و لبخند زنان به طرف او می آید.پسرک فکر میکند چقدر دست های پدر زبر و زخمی است.پدر:خوب بلاخره واسه پسر گلم و مامانش آجیل امشبو گرفتم.بابا جون بگیر ببین خوشت میاد سعی کردم همه چیز باشه ها.مخصوصا مادرت خیلی وقت هوس انجیر داشت واسش انجیرم گرفتم.پسرک لبخندی از سر رضایت به پدر زد،پلاستیک را گرفت و بین پاهایش گذاشت.پدر شال گردنش را سفت کرد،دسته ی ویلچر را گرفت و رضایتمندانه تا خانه برای پسرش از کار بناییش و حقوق خوبش در یک برج سخن گفت.برف آرام آرام میبارید و گویی که ناظر مردمان هستند اما میبینند.میریزند و خاموش ذوب می شوند.

 

 ایران در کمتر از 3 هفته دیگه شاهد بازگشت من موقتا به خودشون!خواهد بود.بعد از تقریبا یک سال...بزرگ شدن فکر و اندیشه...زحمت کشیدن و آشنایی با فرهنگ انگلیسی...شاید تجربه هام و اندیشه دوبرابر سنم شده باشند.

اومدم بلیت بگیرم چون ما شمال هستیم و نزدیک رشت گفتم ببینم لندن-رشت ندارننیشخندانشالله 19 یا 20 آذر میرسم...امام رضا هم طلبیده برم...اما این خسته دل خالی از توشه ای نیکوست...گفتمش روحم را با اعمالم دریده ام...می آیم که مرهمش نهی...شاید دیوانه ی متن هایم شوم و سر به کوه و بیایان نهم...اما نه من نتوانم که از خود درگذرم. 

پاسخ نظرات داده می شود.

شما میتوانید از فوتوبلاگ من دیدن کنید.چناچه لینک خراب بود،فوفتو بلاگ من اولین پیوند وبلاگ من است.

نوشته شده در ۳ آذر ۱۳۸۸ساعت ۱:٤۸ ‎ق.ظ به قلم تاجر آینده جوهر ها ()


Design By : Pichak