تاجر آینده

ادامه ی روایت دیوانه ی ما...

   عصا زنان راه را با چشمانی نابینا اما بصیر می پمویید.نعره می زد.گاه عصایش رها می گشت و او بر زمین می افتاد.بادها راه دریا را به او نشان دادند.او که خانه ای از خویش نداشت پس همانجا سکنی گزید و روز را با مناجات شب کرد...او در بین سنگهای ساحل بود و ماهتاب نیز بر صورت او میتابید...حال خوشی پیدا کرد و سر را بالا کرد...باد سردی می وزید و موهای مجعد و پریشانش را بر هم میزد و او همچنان خیره به ماه بود در حالی که فقط آن را حس میکرد.آرام آرام اشک های داغش بر گونه های سپید آن جوان دیوانه جا گرفتند...او ساعتها بی حرفی اشک میریخت...ناگاه چشمان بی سویش نوری را دریافتند.آشفته از جایش بلند شد و ایستاد.گویی که ترسیده باشد فریاد زد: ای غریبه کیستی؟...نور معمولی نبود بلکه هر چه نزدیک تر می شد جانش را تازه می کرد.نوری گرم و خیره کننده را دریافته بود.دوباره بانگ زد:ای غریبه کیستی.جواب آمد:دوست تو.نعره ای زد و آشتفه وار به وی گفت:من تنها یک حبیب دارم و تو حبیبم نیستی پس بگو چه هستی؟غریبه با آرامشی خاص و لحنی مهربان پاسخ داد: حبیب من هم اوست.مهربانی آن غریبه دیوانه را مجذوب کرد پس هر دو بر تخته سنگ ها نشستند.دیوانه: مرا دیوانه پندارند گرچه تو مرا اینطور درک نکردی تو خودت کیستی؟غریبه: من را رهرو خویش پندارند و حبیب تو مرا برگزیده.دیوانه تعجب کرد و پرسید: رهرو؟مگر این جمع نیز راهی دارند که رهروشان تو باشی.غریبه گرم تر پاسخ داد: هرچند راه خویش را ، خدای خویش را فراموش کرده اند اما حبیب ما آن ها را فراموش نخواهد کرد.در نظر تو می کند؟دیوانه: البته که نه...اما چندیست که نتوانم در این دیار رفت و آمد کنم چون من جز جوانی نابینا و دیوانه برای آنان نیستم و مرا مسکنی ندهند که شب را استراحت کنم گرچه مرا سرپناه جز دریا و کوه ها نیست تو چه میکنی ای غریبه؟غریبه: من نیز برای مناجات در غاری به سر میبرم.محبوبم من را به اینجا هادی شد که دلجویی از تو کنم.امشب تو را رازهایی از غیب می گشایم...

                                                                    ادامه دارد...

سلام به تمام عزیزان دل

   چه کارا میکنین؟خوبین انشالله؟نشنیده آرزو میکنم که خوب و سرحال باشین.تو این قسمت می خوام خاطره ای رو بنویسم از یکی از سفرهای ما به یکی از ییلاقات مجاور تو تابستون بود فکر میکنم.

   حدود 4 5سال پیش بود که ما با داییمون میزنیم به دشت و کوه.میرسیم اونجا و بنا به عادت قدیمی همش هم تو همون خونه ی قدیمی میریم.کسی که به ما اجاره میده اونجا رو قصابی داره   و گوشت کبابی هم می خوایم بگیریم یا نخم مرغ از خودش میگیرم.خلاصه از کودکان من بودم و خواهرم و پسرداییم که 4 5 سالی از من کوچیکتره.اون روز هوا سرد بود...پنجره رو که باز میکردیم یه نیم کوهی بود که میشد ازش رفت بالا در واقع آسون بود و مرتفع البته واسه ما...تصمیم میگیرم برم فتحش کنم...یه سری تنقلات میگیرم تا می خوام برم خواهرم با پسرداییم میگن نه ماهم باید بیایم...من میگم: نه بابا من خودم می خوام تنهایی برم خلاصه خیلی اصرار کردن که بیان اما من نذاشتم چون موفقیت فتحش رو برای خودم میدونستم و حاضر به شراکت هم نبودمWinner.خلاصه آقای کوهنورد عزم رو جزم میکنه...پیاده روی یه کم داره...از اول کوه بالا میره بعدش دیگه پیاده روی داشته قدم زنان ارتفاع رو طی میکنه و شادمان از اینکه مرد فتحه!...میرسم به یه جایی که داشتن شخم میزدن زمینو خیلی زیبا بود و مه هم داشت اونارو یه کم نگا کردم تصمیم گرفتم تا دیر نشده برگردم...خرسند و شادان پیش به سوی خانه که یه هو میبینم یه مار سیاه جلوی من سبز شد...من که قفل کردم...گفتم خدایا این مار کجا بود تاحالا ما مار ندیدم اینورا...خلاصه من با یه حرکته ورزشی-پرشی از ماره عبور می کنم ماره هم بیچاره ترسیده بود در رفت...من دوان دوان از کوه اومدم پایین و از ترس اون ماره دیگه دقت نکردم و حین پایین اومدن ساق پام زخمی شد و خون اومد...خیلی هم بوداا...خلاصه کنم که ما یادگرفتیم که خدا از آدمای مغرور خوشش نمیاد البته نه اون موقع بلکه بعد  فهمیدم...هی کودکی...البته الانم بزرگ نشدیم...اما من کاملا راضیم که آدم زودتر بزرگ شه...man1

 

 آمین

شما می توانید از اینجا وارد فوتو بلاگ پزشک آینده شوید(به روز نشده)

جوابی تماما نظرات شما عزیزان داده می شود.

نوشته شده در ۸ آذر ۱۳۸۸ساعت ٢:٥۳ ‎ق.ظ به قلم تاجر آینده جوهر ها ()


Design By : Pichak