آنچه گذشت در دوشنبه

سلام سلام سلامی به گرمی آغوش مادر(البته نه تخت محصور!)

-----

حال و احوالاتتون چطوره ان شالله که تک تک شما سالم و شاد باشید 

الان که دارم میتایپم بر روی تخت هستیم countship پشتی به بالش نهادایم و رایانه مان را بر روی پاman1

راستی تا شروع نکردم کسی نمی دونه چرا همش نظرات من صفره؟نظر هستا ولی نشون نمی ده....خدا شانس بده

امروز 21 سپتامبر اولین روز هفته درسی ما با شیمی شروع شد و اولین قسمتش درس داد و  فک کنم نزدیک ی و نیم ساعت 40 دقیقه هم امتحان داشتیم برای اینکه بدونن ما به چه پایه ای تو کلاس نشستیم

بعدش دو نیم ساعت زیست داشتیم 

اولش که هیچ استاد داشتن آزمایشات می کردن بنده هم چون تنها نفری هستم که در این سال این درس رو ور داشتم،به جزوات گهر بار و پربار استاد می نگریدم ... 

همانا استاد بیامدندی و درس شروع بکردندی بحث از diffiusion رفت آنگاه برای فهم بیشتر چون استاد ما به مواد مرگبار شیمیایی علاقه دارند ما را هم صدا بکردندی که بیا اینجا خلاصه در آن مواد باز بکردندی بعد گفت که وانگهی که مشامت بو را فهمید بگو.ما هم اطاعت امر کردیم...

دقایقی گذشت اما دریغ از بویش

استاد صبر می کند بنده هم بله

آنقدر دماغ مبارک را تکان می دهیم که شاید اثر کند اما دریغ از مشامی@@7

خلاصه استاد گفتن جلوتر بیا ما هم رفتیم با دماغ اندرون مواد استاد تذکر دادند که حواست را جمع بکن که این مواد که تو را گویم خطرناک است@@6

بلاخره تعلیم استاد و تعلم ما  به صورت کاملا شخصی الحمدلله یک ساعت و خورده به طول انجامید و آنگاه استاد ما را فراخواند برای آزمایش 

و امروز مورخ 21 سپتامبر دوهزارو نه من اولین روپوش سفید بر تن کردمگرچه ملبوس به طبابت نشدیم اما حال دادالبته این جملات از نظر شما تففوتی با یک بیمار روانی ندارد.

ذوق مرگ شدیم در وجودمان و چه احسنت ها که نثار خویشتن نکردیم چون خودمان و دیگران بفهمیدند جز طب ما را شغل دیگر نشاید

آزمایشات جالبی کردیم و من هم تشنه ی علم بودم و استاد همانا مرا سیراب می کرد که زانوی من به تلمذ عادت کرده است

ما به زانوی خونین و مالین عادت داریم 

 

 

/ 19 نظر / 18 بازدید
نمایش نظرات قبلی
صحرا

سلام.هووووررررااااااا ما کلاسامون از شنبه شروع میشه.البته زیاد این هورراش راستکی نبود[ناراحت]من ترم اولم.یعنی میشه یه روزی من هم روپوش سفیدمو بپوشم برگردم به شهر خودم!!

فائزه

سلام من تازه با وبلاگتون آشنا شدم و کل پست هاتون رو خوندم اولین تجربه پوشیدن روپوش سفید و مقدس رو بهتون تبریک میگم. امیدوارم روزی فرابرسه که موفق ترین پزشک دنیا بشین. راستی میخوای وقتی پزشک شدی برگردی ایران؟ با اجازتون میتونم لینکتون کنم؟

باران

سلام پزشکه اینده و همکاره اینده[نیشخند] وبلاگه خیلی باحالی داری از خاطراتت خوشم اومد خواستی به منم سر بزن خوشحالم می کنی[چشمک] موفق باشی

اسمان

سلام پزشکه اینده! خوبی؟ ممنون به من سر زدی وبلاگه خوبی داری لینکت می کنم تو هم خواستی با اسم عشق حقیقی لینکم کن[چشمک]

اسمان

چه باحال چه زود اومدی!!!! باشه لینکت می کنم[نیشخند] توام منو لینک کن

باران

سلامممممممممممممم ممنون که اومدی باشه لینکت می کنم توام به اسم دکتر باران لینکم کن عزیز[رویا]

لارو پزشک

سلام...ممنون از اومدنتون...من هیچ وقت نتونستم درس های پایه رو دوست داشته باشم متاسفانه و الان که این توضیحات رو خوندم یک کم مور مور شدم راستشو بخواید!!![نیشخند]...باشه...لینکتون می کنم انشاا...

بهزاد

نظرات رو که درست نشون میده دکتر آینده! شایدم من دیر اومدم آره؟!

زیبا

سلام اقای دکتر آینده من با وب شما از طریق وب آسمان آشنا شدم. امیدوارم دکتر موفقی بشی.[خرخون] به ما هم سر بزن البته یه کم مهندسیه!!!(از نوعه عمرانیش)[عینک]

Ray VQ

روپوش سفید...آخی!چه ذوقی! موفق باشی...